رفتن به نوشته‌ها

سیاه سفید مطالب

من نویسنده مارموزی هستم

جلوی سالن تاتر شهر دیدمشون. خیلی خوشحال بنظر می اومدن و دلم نیومد باهاشون گرم نگیرم، هر چند که وقتی از عشق و رابطه محشرشون حرف می زدن دلم می خواست تمام اون کثافت کاریهایی که با هر دو اونها، جدا جدا کرده بودیم رو روشون بالا بیارم. خسرو و نسیم رو از قدیم ترها می شناختم. اول با نسیم آشنا شده بودم. اون زمانها بنظرم بهترین دختر روی زمین بود. البته علاقه ام کم کم از بین رفت. کم شدن علاقه ام از وقتی بود که به هم نزدیک شدیم و من بیشتر با تفکراتش آشنا شدم. البته فقط تفکرات سانتی مانتال و با کلاس زندگی کنش نبود بلکه تناقض بین او تفکرات با کلاس و خاموش کردن سیگار با تف تو جا خاک سیگاری بود که حالم رو ازش بهم زد. بعدش با یسری بهانه اونو از خودم دور کردم. البته نگذاشتم اب تو دلش تکون بخوره یا دچار شکست عشقی بشه بلکه کاری کردم که جدایی از من براش یه پیروزی و موفقیت بزرگ به چشم بیاد. طوریکه فکر کنه اونه که منو ول کرده. طفلک خیلی دلش برام می سوخت ولی راهی نداشت جز اینکه از من دور شه. انقدر مزخرف بارش کردم که به عنوان یه آدم بی کلاس منو گذاشت کنار.

مرگ از رگ گردن نزدیکتر نیست

ماشین راه فتاد و من همونطور بی صدا در صندلی عقب نشسته بودم.متوجه شدم داره راه رو اشتباه می ره. به خودم اومدم و بلند گفتم که الان باید به راست می پیچیدی. سمت راست راه میانبر و درست بود. طرف راست خیابون ساختمون هایی بود که انقدر بالا رفته بودند انتهاش رو نمی تونستم ببینیم. زد روی ترمز و به سمت راست پیچید. سمت چپ خیابون تپه هایی بودند که مزاحم دیده شدن جاده می شدند اما مهم نبود چون تلاش کرده بود برگرد به راه درست. اول خیابون که رسیدیم ماشین به سمت پایین خم شد. از شیشه جلو دیدم که جلومون یه دره خیلی عمیقه ولی دیگه کار از کار گذشته بود. بعد از چند ثانیه همه روی هوا معلق بودیم. از ماشین بیرون افتادم و خوب متوجه بودم که امکان نداره از این ماجرا زنده بیرون بیام. به این فکر کردم که باید کاری کنم که مرگم حتمی باشه و یه موقع زنده ولی فلج شده از دره بیرونم نکشن. روی هوا یه ملق زدم می دونستم دارم چیکار می کنم. می خواستم با سر به لبه یکی از سنگ های بزرگی که پایین دره می دیدم بخورم. محکم از قسمت پشت سر به سنگ خوردم و تو دلم یه آخیش گفتم.

هیچ چیز غیر ممکن نیست حتی خود غیر ممکن

با دست راستش بازوم رو گرفته بود و پنجش رو تو لباسم فرو کرده بود. زور می زد که منو از سمت راست تخت بندازه پایین. دست چپش رو خم کرده بود و به شکمم فشار می آورد. این تقلاها کمکش نمی کرد. فقط باعث می شد روی تخت چپ و راست بشیم در حالی که من روی شکمش نشسته ام. صحنه مضحک و خنده داری بود. از بودن در این لحظه لذت می بردم و دوست داشتم مدت زمانش رو بیشتر کنم. اما طمع خفه کردنش دست از سرم برنمی داشت. باید زودتر به نقطه اوج لذت می رسیدم و ارضا می شدم.

Plan B

اینکه من Plan B دارم خیالم رو راحت می کنه هیچ مشکلی نمی تونه منو از پا بندازه. تو سخت ترین لحظات زندگی هم من می تونم آسوده باشم و زیاد به خودم فشار نیارم. چون خیالم راحته Plan B هست. هیچ وقت تو هیچ شرایط ترسناکی دست و پای خودمو گم نمی کنم چون می دونم با کمک اون می تونم در نهایت خودم رو از اون موقعیت خلاص کنم. آرامش قلبیم رو مدیون همین تصمیمم چون نمی ذاره غصه هیچ چیز الکی رو تو دنیا بخورم و بشینم برای خودم منفی بافی کنم تا جونم در بیاد. اگه من نشسته بودم و به این نتیجه نرسیده بودم حتی نمی تونستم تا امروز دوام بیارم. با این همه حجم بدبختی که مال خود زندگی چی کار می کردم نمی دونم. برام مهم نیست که دیگران چقدر می تونن گونی های گه زندگیشونو با خودشون حمل کنن و خم به ابرو نیارن، یکلام من اهلش نیستم.

کارهایی که می خواهیم بکنیم نمی کنیم

من شراب زیاد نوشیده بودم و بعد قهوه و بعد باز هم عرق استرگا نوشیدم و مست شدم و برای کشیش شرح می دادم که چطور ما کارهایی که می خواهیم بکنیم نمی کنیم و بعد دیگر هرگز آن کارها را نمی کنیم. لاکتابی کاغذی ام را که از نشر افق برداشته ام بین صفحه سی و دو و سی و سه کتاب وداع با اسلحه می گذارم. افتاده ام به دور کتاب خوانی و نوشتن و کتاب خوانی و باز نوشتن که در یکی از مقاله های کتاب حرفه: داستان نویس خوانده ام. نام نویسنده مقاله در ذهنم نیست اما از اینکه آن چرخش دایره وار در من اتفاق افتاده خوشحالم و راضی. این بار دوم است که کتاب را می خوانم. راستش می خواستم “خشم و هیاهو” را بخوانم اما بعد از بیست صفحه پشیمان شدم.

این مغز لعنتی

مستاصل دستم رو می ذارم روی سرم، داغ نشده. می دونم که کار بی خودی می کنم ولی تقصیر این عبارت مسخره “مغزم داغ کرده” است. مثل تیکه ای از یک آهنگ که بی دلیل تو سرت تکرار می کنی و می دونی که کار مضحکیه. مغزم داغ کرده، مغزم داغ کرده، مغزم داغ کرده. اینکه چی باعث می شه دستم رو بذارم روی سرم رو نمی دونم ولی معنیش رو خوب می فهمم. لعنت به کسی که این جمله رو برای بار اول گفت. آدمها گاهی چرندیاتی می گن که دیگران رو تو بدبختی می کشونن. این باعث می شه فکر کنم بیشتر آدمها جز زر زدن کار دیگه ای ندارن. مغزم داغ کرده. برای نجات پیدا کردن ازش باید فکر کنم. باز باید همون کار مسخره رو بکنم: فکر کردن. فکر کردن کار احمقانه ایه، دستکم برای من. چون دلم نمی خواد گرفتار تکرار بشم تلاش می کنم کمی فکر کنم

عشق و حال بچگی مزخرف

از همون بچگی از بچه بودن متنفر بودم. کلی از وقت بچگی من صرف نشستن و فکر کردن به این موضوع مه گذشت که اگه بچه نبودم چی می شد. گاهی به فکرهای عجیب غریبی می رسیدم که الان اصلا دلم نمی خواد در موردشون حرف بزنم. فقط همینو بگم که بچگی و فکر بزرگونه کردن اصلا بهم نمی خورن. چیزی که تو بچگی از همه بیشتر اذیتم می کرد کتک خوردن واسه حرف شنو نبودن بود. رابطه کتک خوردن و حرف شنو بودن خیلی بطور مسخره ای مزخرفه. فکر نکنم تا حالا هیچ بزرگتری نشسته باشه به این موضوع مهم درست فکر کرده باشه. حالا رابطه اون دوتا با عشق و حال که خیلی بدتر بود. یعنی هرچقدر بچه حرف شنو تری بودی کتک کمتری می خوردی، در عوض عشق و حال هم نداشتی. کتک کمتر در مقابل حال کمتر.

اسیر فکر کردن نشوید

سخت ترین زمان زندگیوقتیکه بی خود و بی جهت می شینی به فکر کردن. به گذشته فکر می کنی، به الان و بهآینده. همش کار همین مغز لعنتیه که یک ثانیه در روز دست از کار نمی کشه. اساسا منبا خود مغز مشکلی ندارم. چون به عنوان قسمتی از بدن درست سر جای خودش نشسته. فقطاین کار مزخرفشه که حال منو بهم می زنه. دلم می خواد یبار درست حسابی بشینم باهاشحرف بزنم و تکلیف این لعنتی رو مشخص کنم. نه اینکه من عاشق حرف زدن باشم، نه من ازحرف زدن متنفرم. بنظرم گفتن اینکه بشینی با مغزت حرف بزنی خیلی مسخره اومد. بهرحالمن ترجیح می دم که بیشتر وقتها تو سکوت بگذره. چه کسی با من باشه چه نباشه

الان وقت چای ریختنه

الان وقت چای ریختنه. این جمله رو بارها وسط حرف زدنش به خودم می گم. بعد دو تا چای می ریزم و می شینم پای باقی حرف هاش. همیشه دلم براش می سوخت، هنوزم می سوزه. اون فکر می کنه وقتی حرف می زنه من به حرف هاش گوش می دم. البته منم به این توهم با تکون دادن سرم کمک می کنم. ولی واقعیت اینکه من به چیز دیگه ای گوش می دم. من به خودم گوش می دم. به حرفهایی که تو مغزم به خودم می گم. این کار رو همیشه می کنم، حتی وقتیکه خوابم. عمیق ترین خواب دنیا برای من با خروپف شروع می شه. یعنی خروپف نشونه داشتن خواب عمیقه واسه من. این یکی از زیبا ترین و لذت بخش ترین لحظات عمرمه. حیف که زیاد اتفاق نمی افته. اوج این لذت وقتیکه آب دهنم آویزون میشه چند قطره روی بالش می افته. خیسی بالش رو که با گونه ام حس می کنم، دیگه اطمینان پیدا می کنم که تو خواب عمیقم. تف و خروپف از عناصر لذت ان برای من. البته باید به اون حرف زدن با خودم تو خواب رو اضافه کنم. محشره. گاهی تا صبح در خواب عمیق با خودم حرف می زنم. و این حرف زدن باعث می شه صبح خسته و کوفته انگار که کوه کنده باشم، بیدار شم. تمام لذت شب یک طرف و بیداری لعنتی صبح یک طرف. من اساسا با بیدار شدن مخالفم. بهتره آدم هیچ وقت بیدار نشه. بیداری از هر نوعش دردآوره.