رفتن به نوشته‌ها

سیاه سفید مطالب

ما سراپا زخمیم

گوشه اتاق نشسته ام و به زندگی فکر می کنم. به تمام زوایایش، به دردها و مرحم هایش. چند ساعتی می شود که از جایم تکان نخورده ام و فکر می کنم که چقدرامکانش هست بتوانم دیگر بلند نشوم. به زندگی، به شکلش فکر می کنم. به اینکه چقدر خوب می شود برای همیشه و تا آخرین لحظه آن در یک گوشه بنشینم و به یک نقطه خیره شوم. از گوشه دیواری که به آن ذل زده ام چیزی خارج می شود و تمام توجه ام را جلب می کند. مورچه ای که برای یک دانه شکر به خطر زده است. بودنش عصبانی ام می کند؛ از این همه انگیزه برای زندگی و ماندن. خیال بلند شدن ندارم اما دلم می خواهد که می توانستم بلند شوم و زیر انگشت کوچکم لهش کنم. برایم مسخره و چندش آور ست که می بینم این موجود کوچک چنان سرزنده و سرحال شاخک هایش را به اطراف می چرخاند و بدنبال یک تکه شکر تمام مسیر اتاق تا آشپزخانه را با زحمت طی می کند.

بیشتر از دو عاشق به مهربانی نیاز داریم

به خودم که آمدم روبروی مجسمه مردی بودم که سر به شانه خود نهاده است و با چشمان بسته لبخند می زند. از خودم خنده ام گرفت. چند ساعت لای خزعبلات چرخ زدم. به مجسمه نگاه می کنم و از مهربانی اش خنده ام می گیرد و ارام می شوم. من بهانه نیاز دارم برای گم شدن وگرنه لابلای چرخهای بی رحم خودساخته خودم له می شوم. ناخودآگاهم را کف دستم گرفته ام و حواسم هست که بی خودآگاه نشوم. منتظر سارا ایستاده ام و هیچ جایی بهتر از این جا برای علاف شدن نیست. نیامده و بنظرم به این زودیها نمی آید. فکر می کنم دوباره. تفکر از صفر شروع کردن. باید با همین چیزهای بی سر و ته خودم را تا آ مدن سارا مشغول کنم. با سارا زیاد دعوا داشته ایم.

شروع یک دیوانگی ماندگار

از بالا سرک می کشیدم و از دیدن اون منظره دندونام رو بهم می ساییدم. همه چیز به یک اندازه ترسناک و چندش آور بود. علاقه حرکت کردن نداشتم. دوست داشتم بدون هیچ تحرکی تو اون وضعیت بمونم. زیاد ترسیده بودم و جرات جم خوردن نداشتم. تمایل زیادی به موندن در ته گودال داشتم و دلم می خواست زمان بایسته و هیچ چیز باعث جابجایی و دراومدن از گودال نشه. می خواستم دنیا اونجا تموم شه. با ترس زیادی که داشتم احساس غمگینی عجیبی به دلم افتاده بود؛ احساس عجز، ناتوانی محض. از ته گودال به سینه اسمون نگاه می کردم. مثل همیشه نبود. با نگاه کردن به اسمون حالم خوب نشد. بدتر شد. آسمون افتابی خیلی دلگیر شده بود. نرم نرمک تو همون گله جا خودم رو جابجا کردم. درد ضعیفی زیر باسنم بخاطر موندن در یک موقعیت ایجاد شده بود. از اون لحظه ها بود که دوست داشتم فقط خودم بودم و خودم. احساس می کردم که خوب بود اگه در کل دنیا فقط من بودم که اون ماجرا رو می دیدم و بعد همه چیز یک دفعه تموم می شد، فراموش می شد. از اونکه تونسته بودم از اون محلکه فرار کنم احساس خوبی داشتم ولی امید اونجا گیر کرده بود. اونا گرفته بودنش و من داشتم از داخل گودال با ترس و لرز درست شبیه سربازهایی که از ترس تیر خوردن کمی سرشون رو بالاتر از گودال سنگر می برن تا دشمن رو ببینن، اون اتفاق رو نگاه می کردم. تلخ بود. دلم گرفت

من زار می زنم تو وجودم هارپ می زنم به نفس

کاپشن می پوشم و می زنم بیرون. هر وقت این حال سراغم می آد باید راه برم. کشف خودمه. یروز خیلی اتفاقی بعد از کتک خوردن زدم بیرون و ساعت ها راه رفتم. به خودم که اومدم دیدم روبروی مجتمع پایگاه شکاری وایستادم و دارم مجسمه هواپیمایی که دم ورودی زدن رو نگاه می کنم. هیچ چیز عجیب یا مثال زدنی و حتی بیاد موندنی توی مجسسمه نبود ولی من بهش زل زده بودم. هیچوقت علاقه ای به خلبان شدن نداشتم، حتی تو زمان بچگی گزینه اول من برای چیکاره می خوای بشی، خلبانی نبود. نمی دونستم می خوام چیکاره بشم و این ندانستن تا سالها با من موند. بدتر از این نمی تونست بشه. تو سن چهل سالگی هنوز همون حال ده سالگی رو دارم. هیچ پیشرفتی تو این سالها نداشتم؛ هنوز نه می دونم چیکاره ام و نه می دونم چیکاره می خوام بشم. همون موقع هم می دونستم این پرسشی نیست که تو اون سن از خودم بکنم اما می کردم. الان باورکردنش برای خودم هم سخته. خوره جان دارم. یعنی انقدر خود خوری می کنم تا جونم به لبم برسه. حتی از تعریف کردنش هم بدم می آد. شیره جونم رو می مکه و دست آخر تف می کنه رو صورتم.

سرمای سگی زیر صفر

“ترافیک کثافته، حتی تو روزهای سه شنبه که بهش “سه شنبه بدون خودرو” می گن. معلوم نیست کی با کی قصد شوخی داره. آدم تابلوهای تو مسیر رو می بینه و بعد به راننده ها و خودرو ها نگاه می کنه، بعد با خودش می گه: هممون مسخره ایم. من هیچ وقت با موتورم مسافر نمی زنم. از اینکه تو ترافیک جواب نه به ملتی که عجله دارن می دم از خودم راضی ام. تیپم و موتور داغونم تصویر یه موتوری حرفه ای ان ولی خودم نه. خودم آدم با کلاسی ام که مسافر نمی زنم. شان و مرتبه ای که برای شخصیتم قایلم اجازه نمی ده بودن کس دیگه ای رو ترک خودم تحمل کنم. وقتی موتوریه دو ترکه می بینم به فاصله راننده و ترکش دقت می کنم. نمی تونم تصور کنم کسی از عقب بمن بچسبه. و برام فرقی نمی کنه اون آدم پشتی مرد یا زن باشه. بارها این نظر رو به خودم ثابت کردم. الان دیگه مثل قدیم نیست. هر روز زنها و دخترهای زیادی وا مونده از سر کار بهم پیشنهاد می دن که ترکم بشینن، ولی قبول نمی کنم. یک انسان شریف بخاطر یک دختر پا روی اصول اخلاقی خودش نمی ذاره. تازه وقتی می بینم که بیشتر خانمها کیفشون رو بین خودشون و راننده موتور می ذارن دلم برای اون موتوری می سوزه. خیلی بهش فکر می کنم. یعنی فکر می کنن که موتوری بیچاره می تونه از پشت خودش بهشون (اونم تو خیابون) تعرض کنه؟ نمی دونم. گاهی به این نتیجه می رسم که اون خانمها کیف رو نه بخاطر حرکتی از سمت موتوری که بخاطر کنترل خودشون می ذارن. بهرحال همه باید مواظب خودشون باشن و نفس اماره سراغ همه رو می گیره؛ زن یا مرد. راستش گاهی وسوسه می شم دستکم یه مسافر خانم بزنم. این وسوسه از نوع بدش نیست بلکه برای دوری از سرمای شدید زمستونه. باد می تونه از هر طرف به آدم هجوم بیاره و بودن یه آدم در پشت می تونه از هجوم عقب کم کنه. من آدم روراستی ام و وقتی به این قضیه فکر می کنم می دونم که در تناقض با اصول اخلاقی خودمه، ولی گاهی شرایط اصول خودشو می طلبه. سرما چیزیه که می تونه من آدم سخت و سفت اصول دار رو نرم کنه. و اون روز نرم شدم.

حالا مردی هستم که می شود رویش حساب کرد

از سال یکم دانشگاه می شناختمش. دختری مو گندمی و سفید رو بود. از طرز لباس پوشیدنش می شد فهمید که از خانواده ثروتمندی نیست اما به لباس پوشیدن اهمیت زیادی می دهد. همون روزهای ابتدایی شروع دانشگاه تمام وجود حلقه خود که نشان ازدواجش بود را به همه نشان می داد. این کار را با بالا بردن دست چپ و چرخاندن مچ دست انجام می داد. تقریبا همه در هفته یکم فهمیدند که او نامزد دارد. اوایل سال نامزدش چندبار برای رساندن یا بردنش به جلوی درب دانشگاه آمده بود و با این کار میخ خود را محکم کوبیده بود. رابطه ما از انجام پروژ مشترکمان شکل دوستی خوبی به خود گرفت. حتی چند بار برای انجام کارهای پروژه به خانه نامزدش رفتم و بعد از انجام کارها با آنها گفتگو کردم. همسرش مرد بی آزار و سربزیری بود. کم حرف می زد و بیشتر شنونده خوبی بود. بنظر من او توانسته بود شوهر خوبی برای خودش دست و پا کند. هادی تنها زندگی می کرد و معمولا پریسا هفته ای چند روز غروب ها به او سر می زد. من هم رفتن به خانه هادی برایم حکم یک عادت غیر قابل ترک را پیدا کرد. رابطه ما روز به روز بهتر می شد و من بیشتر از اینکه با پریسا دوست باشم با هادی صمیمی شدم. هادی کاملا به من اطمینان پیدا کرده بود و گاهی از من می خواست که در روزهایی که کلاسمان تا تاریکی هوا طول می کشید نامزدش را به خانه او برسانم. بنابراین هفته ای یکبار من و پریسا از دانشگاه به خانه هادی می رفتیم.

من نویسنده مارموزی هستم

جلوی سالن تاتر شهر دیدمشون. خیلی خوشحال بنظر می اومدن و دلم نیومد باهاشون گرم نگیرم، هر چند که وقتی از عشق و رابطه محشرشون حرف می زدن دلم می خواست تمام اون کثافت کاریهایی که با هر دو اونها، جدا جدا کرده بودیم رو روشون بالا بیارم. خسرو و نسیم رو از قدیم ترها می شناختم. اول با نسیم آشنا شده بودم. اون زمانها بنظرم بهترین دختر روی زمین بود. البته علاقه ام کم کم از بین رفت. کم شدن علاقه ام از وقتی بود که به هم نزدیک شدیم و من بیشتر با تفکراتش آشنا شدم. البته فقط تفکرات سانتی مانتال و با کلاس زندگی کنش نبود بلکه تناقض بین او تفکرات با کلاس و خاموش کردن سیگار با تف تو جا خاک سیگاری بود که حالم رو ازش بهم زد. بعدش با یسری بهانه اونو از خودم دور کردم. البته نگذاشتم اب تو دلش تکون بخوره یا دچار شکست عشقی بشه بلکه کاری کردم که جدایی از من براش یه پیروزی و موفقیت بزرگ به چشم بیاد. طوریکه فکر کنه اونه که منو ول کرده. طفلک خیلی دلش برام می سوخت ولی راهی نداشت جز اینکه از من دور شه. انقدر مزخرف بارش کردم که به عنوان یه آدم بی کلاس منو گذاشت کنار.

مرگ از رگ گردن نزدیکتر نیست

ماشین راه فتاد و من همونطور بی صدا در صندلی عقب نشسته بودم.متوجه شدم داره راه رو اشتباه می ره. به خودم اومدم و بلند گفتم که الان باید به راست می پیچیدی. سمت راست راه میانبر و درست بود. طرف راست خیابون ساختمون هایی بود که انقدر بالا رفته بودند انتهاش رو نمی تونستم ببینیم. زد روی ترمز و به سمت راست پیچید. سمت چپ خیابون تپه هایی بودند که مزاحم دیده شدن جاده می شدند اما مهم نبود چون تلاش کرده بود برگرد به راه درست. اول خیابون که رسیدیم ماشین به سمت پایین خم شد. از شیشه جلو دیدم که جلومون یه دره خیلی عمیقه ولی دیگه کار از کار گذشته بود. بعد از چند ثانیه همه روی هوا معلق بودیم. از ماشین بیرون افتادم و خوب متوجه بودم که امکان نداره از این ماجرا زنده بیرون بیام. به این فکر کردم که باید کاری کنم که مرگم حتمی باشه و یه موقع زنده ولی فلج شده از دره بیرونم نکشن. روی هوا یه ملق زدم می دونستم دارم چیکار می کنم. می خواستم با سر به لبه یکی از سنگ های بزرگی که پایین دره می دیدم بخورم. محکم از قسمت پشت سر به سنگ خوردم و تو دلم یه آخیش گفتم.

هیچ چیز غیر ممکن نیست حتی خود غیر ممکن

با دست راستش بازوم رو گرفته بود و پنجش رو تو لباسم فرو کرده بود. زور می زد که منو از سمت راست تخت بندازه پایین. دست چپش رو خم کرده بود و به شکمم فشار می آورد. این تقلاها کمکش نمی کرد. فقط باعث می شد روی تخت چپ و راست بشیم در حالی که من روی شکمش نشسته ام. صحنه مضحک و خنده داری بود. از بودن در این لحظه لذت می بردم و دوست داشتم مدت زمانش رو بیشتر کنم. اما طمع خفه کردنش دست از سرم برنمی داشت. باید زودتر به نقطه اوج لذت می رسیدم و ارضا می شدم.

Plan B

اینکه من Plan B دارم خیالم رو راحت می کنه هیچ مشکلی نمی تونه منو از پا بندازه. تو سخت ترین لحظات زندگی هم من می تونم آسوده باشم و زیاد به خودم فشار نیارم. چون خیالم راحته Plan B هست. هیچ وقت تو هیچ شرایط ترسناکی دست و پای خودمو گم نمی کنم چون می دونم با کمک اون می تونم در نهایت خودم رو از اون موقعیت خلاص کنم. آرامش قلبیم رو مدیون همین تصمیمم چون نمی ذاره غصه هیچ چیز الکی رو تو دنیا بخورم و بشینم برای خودم منفی بافی کنم تا جونم در بیاد. اگه من نشسته بودم و به این نتیجه نرسیده بودم حتی نمی تونستم تا امروز دوام بیارم. با این همه حجم بدبختی که مال خود زندگی چی کار می کردم نمی دونم. برام مهم نیست که دیگران چقدر می تونن گونی های گه زندگیشونو با خودشون حمل کنن و خم به ابرو نیارن، یکلام من اهلش نیستم.