رفتن به نوشته‌ها

اسیر فکر کردن نشوید

 

سخت ترین زمان زندگی وقتیکه بی خود و بی جهت می شینی به فکر کردن. به گذشته فکر می کنی، به الان و به آینده. همش کار همین مغز لعنتیه که یک ثانیه در روز دست از کار نمی کشه. اساسا من با خود مغز مشکلی ندارم. چون به عنوان قسمتی از بدن درست سر جای خودش نشسته. فقط این کار مزخرفشه که حال منو بهم می زنه. دلم می خواد یبار درست حسابی بشینم باهاشحرف بزنم و تکلیف این لعنتی رو مشخص کنم. نه اینکه من عاشق حرف زدن باشم، نه من ازحرف زدن متنفرم. الان بنظرم گفتن اینکه بشینی با مغزت حرف بزنی خیلی مسخره اومد. بهرحال من ترجیح می دم که بیشتر وقتها تو سکوت بگذره. چه کسی با من باشه چه نباشه. فقط گاهی از اینکه با کسی نشستم و حرف نمی زنم معذب میشم و الکی یه چیزی می پرونم. خباین موقع ها هم که چیز بدرد بخوری به ذهن آدم نمی سره و این گفتگو رو به سمت فاجعه و گاهی حال بهم زدن می بره. خیلی وقتها به آدمهایی که نمی تونن حرف بزنن و بشنون واقعا حسودیم می شه. و این رو وجدانا با تمام وجودم و صادقانه می گم. حسودیم میشه. البته نه اینکه آدم حسودی باشم اصلا حس حسادت در من وجود نداره. یجورایی می آد ومی ره، همین. حسادت مثل فکر کردن نیست که همیشه باهات باشه. و این قشنگش می کنه. تموم میشه. درست مثل یه لیموشیرین که اولش شیرینه و آخرش تو رو با تلخی ول می کنه. آخرش تلخه ولی بهرحال تموم میشه.

حسادت گاهی باعث می شه تن و بدنم بلرزه. بهرحال من مشکل جدی با حسادت ندارم. آدم نرمالی هستم که گاهی حسش می کنم. من هیچ وقت مشکل حسادت نداشتم. حتی وقتی که فکر کردم زن همسایمون لیاقت شوهر به اون خوبی رو نداره و باید با یکی مثل خودش ازدواج می کرده، از روی حسادت نبود. آخه کجا یه زن مو فرفری مو رنگ کرده عقده بلوند بودن رو دیدی که سوار ماشین شاسی بلند بشه و پزش رو به زنهای همسایه بده. اونم ماشینی که شوهر جانش براش خریده. گاهی دلم می خواد وسط کوچه جلوش رو بگیرم و مجبورش کنم پیاده شه و درست همون وسط کوچه بگم چته تو؟ مگه از پول کار خودت خریدی که اینقدر چسی ماشینت رو می آی. عقده ای حمال. برای من فرقی نداره سوار چی بشی فقط آدم باش. من فقط همین یدونه چیز رو ازت می خوام. پز دادن مال آدمهای کوتاه فکره. خلاصه همین رفتار زننده شه که باعث می شه فکر کنم اصلا به شوهرش نمی خوره. اونم اون شوهر.

فکر کردن خیلی چیز مزخرفیه. بهتره آدم هیچ وقت اسیر فکر کردن نشه. به ویژه وقتی موضوعش درباره گذشته باشه. من وقتی به تمام کارهای احمقانه ای که آدم های اطرافم کردن فکر می کنم حالم بد می شه. البته از کارهای خودم در گذشته خیلی خوشحال نیستم و واقعا می گم که من می تونستم آدم بهتری بشم یا حتی آدم مهمی. ولی خب نشد. شاید اگه به چیزهایی که در گذشته فکر می کردم در آینده خواهم داشت می رسیدم الان اوضاعم اینطور نبود. نه اینکه اوضاع الانم بد باشه نه! فقط اونطوری نشد که باید می شد، همین.

من وقتی نوجوون بودم خیلی با دختر بچه های الکی فرق داشتم. هیچ وقت وقتم رو با آدمها الکی نمی گذروندم. من همیشه بجای اتلاف وقت می نشستم و درست حسابی فکر می کردم. به آینده ای که قراره بیاد، به تمام چیزهایی که باید بدست بیارم. به وقتی که بزرگ شدم فکر می کردم. به اینکه باید با برنامه تو زندگی جلو برم و باید بدونم در آینده قراره چه کارهایی بکنم. چی بخونم و چی کاره بشم. یبار یه پسره الکی بمن گیر داد. منم یروز که دیگه خیلی ازش خسته شده بودم بردمش پارک و نشستم خیلی قشنگ براش توضیح دادم که من از اون دخترهاش نیستم. من تو انتخاب اینکه چیکار می کنم و با کی می پرم خیلی سختگیرم. بهش گفتم من تو زندگی دنبال چیزهایی هستم که تو حتی خوابشم نمی بینی. برای همین دیگه کاری با من نداشت. قشنگ معلوم بود که من برای زندگیم برنامه دارم و ازون الکی هاش نیستم. اونم خوب شیرفهم شده بود. من قرار گذاشته بودم که برای خودم کسی بشم و زیر بار منت هیچ کس نباشم. قرار گذاشتم خودم همه چیز رو برای خودم روبراه کنم. دلم می خواست تو دانشگاه چیزی بخونم که بتونم باهاش آدمها رو خوب بشناسم. اینطوری تو وقتم صرفه جویی می کردم و الکی وقتم رو خرج آدمهای مسخره نمی کردم.  اینطوری می تونستم آدمهای مزخرف رو از آدمهای حسابی زود تشخیص بدم و فقط با آدم حسابی ها باشم.

من هیچ وقت عمرم رو با تفریح های الکی و بی مصرف تلف نکردم. بجاش می نشستم و خوب به آینده فکر می کردم. می نشستم و برای آینده برنامه ریزی می کردم. حالا بگذریم که زمونه با من خوب تا نکرد. این یه حرف دیگه ست. شاید کسی باورش نشه ولی خودم خوب می دونم که زمونه با من چیکار کرد. آدم دشمنش آدم فضایی باشه ولی زمونه نباشه. هر وقت خواستم کار درست حسابی بکنم همین زمونه نذاشت. انگار که اگه من کاری می کردم از اون کم می شد. البته من دیگه به این چیزها فکر نمی کنم. آره راهش همینه. نباید به این چیزهای نارجور فکر کرد. خیلی وقته که فهمیدم اگه می خوای شر چیزی رو از زندگیت کم کنی بهتره که بهشون فکر نکنی. اصلا همینکه می شینی به گذشته فکر می کنی و حالت گرفته می شه کار زمونه ست. پس بهترین کار فکر نکردن به زمونه ست. لعنتی اینقدر زور داره که می خواد هر طور شده خودش رو وارد مغزت کنه. وگرنه خود فکر کردن تنها اینقدرها هم که می گم بد نیست. فقط یجوری باید اسیر فکر کردن نشد. همین.

منتشر شده در دست‌نوشت

نظر

  1. ببخشید من یه کم گیج شدم! روی لینک این وبلاگ در نظرات وبلاگ دیگه‌ای کلیک کردم چون اسم نظرگذارنده، هم اسم من یعنی «پیمان» بود.
    اما وقتی داشتم این متن رو می‌خوندم علاوه بر عجیب بودن تکرار شدن عینی پاراگراف‌ها (هر بخش یک بار تکرار شده) توش به دختر بودن نگارنده اشاره شده. مثلاً: «من از اون دخترهاش نیستم…»

    الان پیمان اسم دختر هم می‌تونه باشه یا قضیه چیز دیگه‌ایه!؟

  2. پیمان پیمان

    درود
    پیمان اسم دختر نمی تونه باشه. گاهی از دستم در می ره و نوشته از زبان یه دختر یا زن بیان می شه.
    تکرار پاراگراف ها برای خودم هم عجیب بود. درست کردم.

    ” اما وقتی داشتم این متن رو می‌خوندم علاوه بر عجیب بودن تکرار شدن عینی پاراگراف‌ها” این چه حسی بود؟

  3. حس این رو داشتم که جای یک انسان، یک روبات خزندهٔ(crawler) این متن رو از سایت‌های دیگه کپی کرده این‌جا و برای همینه که هم پاراگراف‌ها تکرار شدن هم به دختر بودن نویسنده اشاره شده.

    + نه من داستان‌نویس نیستم(تنها برای وبلاگم داستان‌های خیلی کوتاه می‌نویسم که چند کلمه بیشتر نیستند هر کدوم). اون مطلب، متن سکانس آخر فیلم شهر قصه‌هاست.
    https://fa.wikipedia.org/wiki/قصه‌ها
    چون دیالوگ‌های این سکانس به نظرم بسیار استادانه اومد تو وبلاگم پستش کردم.

  4. پیمان پیمان

    فیلم قصه ها رو دیدم. من هم دیالوگ های اپیزود آخر رو دوست داشتم.
    ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *