رفتن به نوشته‌ها

الان وقت چای ریختنه

الان وقت چای ریختنه. این جمله رو بارها وسط حرف زدنش به خودم می گم. بعد دو تا چای می ریزم و می شینم پای باقی حرف هاش. همیشه دلم براش می سوخت، هنوزم می سوزه. اون فکر می کنه وقتی حرف می زنه من به حرف هاش گوش می دم. البته منم به این توهم با تکون دادن سرم کمک می کنم. ولی واقعیت اینکه من به چیز دیگه ای گوش می دم. من به خودم گوش می دم. به حرفهایی که تو مغزم به خودم می گم. این کار رو همیشه می کنم، حتی وقتیکه خوابم. عمیق ترین خواب دنیا برای من با خروپف شروع می شه. یعنی خروپف نشونه داشتن خواب عمیقه واسه من. این یکی از زیبا ترین و لذت بخش ترین لحظات عمرمه. اوج این لذت وقتیکه آب دهنم آویزون میشه و چند قطره روی بالش می افته. خیسی بالش رو که با گونه ام حس می کنم، دیگه اطمینان پیدا می کنم که تو خواب عمیقم. تف و خروپف از عناصر لذت ان برای من. البته باید به اون حرف زدن با خودم تو خواب رو اضافه کنم. محشره. گاهی تا صبح در خواب عمیق با خودم حرف می زنم. و این حرف زدن باعث می شه صبح خسته و کوفته انگار که کوه کنده باشم، بیدار شم. تمام لذت شب یک طرف و بیداری لعنتی صبح یک طرف. من اساسا با بیدار شدن مخالفم. بهتره آدم هیچ وقت بیدار نشه. بیداری از هر نوعش دردآوره.

حرف زدن هاش پایانی نداره. ده ساعت هم که وقت داشته باشیم دلش می خواد همه ده ساعت رو حرف بزنه. موضوع براش بی معنیه. اما من دلم می خواد همیشه با موضوع جلو برم. حرف زدن بی موضوع مثل قدم زدن بی هدفه. شاید کمی احساس خوبی به آدم دست بده ولی آدم رو جایی نمی رسونه.  همه چیز همینطوره. مثلا زندگی. زندگی هم به موضوع خودش نیاز داره. نمی خوام وارد بحث زندگی بشم. بنظر من دوره این حرف ها گذشته. الان مهمترین چیز زنده موندنه. و سخت ترین. برای من زنده موندن هدفه. شاید یجور معنی زندگی. آدم های زیادی رو می شناسم که کل عمرشون دنبال معنی زندگی گشتن. راستش یه زمانی منم همین کار رو می کردم. تا اینکه به این نتیجه رسیدم که زندگی به معنی نیاز نداره بلکه به موضوع نیاز داره. درست مثل حرف زدن.

گاهی وقتی اینجوری یریز حرف می زنه دوست دارم یه بستنی بکنم تو دهنش.آخه عاشق بستنیه. این باعث میشه چند دقیقه خفه بشه و نفس راحت بکشه. بدبختی اینه بعد از خوردن شروع می کنه در مورد بستنی حرف بزنه. آخرش هم به اینجا می رسه که بعد پنج سال هنوز نمی دونم چه بستنی دوست داره. نمدونم! شاید کمی خود آزاری دارم که بهانه دستش می دم تا به این نتیجه برسه. الان که خوب فکر می کنم تصمیم گرفتم که دیگه بستنی تو دهنش فرو نکنم. کار اشتباهیه.

 

 

 

منتشر شده در داستانک

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *