رفتن به نوشته‌ها

این مغز لعنتی

مستاصل دستم رو می ذارم روی سرم، داغ نشده. می دونم که کار بی خودی می کنم ولی تقصیر این عبارت مسخره “مغزم داغ کرده” است. مثل تیکه ای از یک آهنگ که بی دلیل تو سرت تکرار می کنی و می دونی که کار مضحکیه. مغزم داغ کرده، مغزم داغ کرده، مغزم داغ کرده. اینکه چی باعث می شه دستم رو بذارم روی سرم رو نمی دونم ولی معنیش رو خوب می فهمم. لعنت به کسی که این جمله رو برای بار اول گفت. آدمها گاهی چرندیاتی می گن که دیگران رو تو بدبختی می کشونن. این باعث می شه فکر کنم بیشتر آدمها جز زر زدن کار دیگه ای ندارن. مغزم داغ کرده. برای نجات پیدا کردن ازش باید فکر کنم. باز باید همون کار مسخره رو بکنم: فکر کردن. فکر کردن کار احمقانه ایه، دستکم برای من. چون دلم نمی خواد گرفتار تکرار بشم تلاش می کنم کمی فکر کنم.

دو ساعته مرتیکه منو علاف خودش کرده. یکی نیست بگه آخه آشغال تو که می خوای دیر بیای خب بگو منم دیر بیام یا اصلا نیام. الانه ست که بابام برسه خونه و اگه من نباشم بازم قیل و قال راه بندازه. ایندفعه دیگه چه خالی بندی جور کنم. اندازه تموم پسربچه های عالم تاحالا براش چاخان سرهم کردم. شدم استاد حرف مفت زدن. دیگه خودم نیستم. شدم آدم مسخره ای که برای هیچ و پوچ زر مفت می زنه. بجان مادرم اگه تا یک ربع دیگه نیاد عمرن بمونم سر قرار. بی آبرو نیستم که هر شب هر شب راه بیوفتم تو خیابونا منتظر آقا. خب بمن چه که نمی تونی زودتر بیای. اصلا گور بابات هم گفته. من مسؤل بدبختی تو که نیستم. مغزم داغ کرده واقعا امشب اعصاب کتک خوردن ندارم.

این مغز لعنتی هم ول نمی کنه. من اساسا نباید با مغز خودم مشکل داشته باشم ولی دارم. نمی خوام بگم ازش بدم می آد یا بدرد نمی خوره یا حتی نبودنش بهتر از بودنشه. به خانم دکتر هم گفتم من مشکلی با مغزم ندارم. مشکل که ندارم هیچ تازه از وقتی که عکسش رو دیدم شیفته قیافشم شدم. نمی دونم فقط عکس مغز من اینطوریه یا مال همه همین شکلیه. یه هماهنگی خاصی بین دو طرفش هست. یه چیزی که با دیدنش آرامش می گیرم. تقارنی که تو هیچ چیز دیگه ندیدم. شاید تو نگاه اول بگی نه، خیلی چیزهای دیگه هست که تقارنش بیشتر از مغز منه ولی نظر من منفیه. من به این برابری بین دو طرف افتخار می کنم. برای همین عکس مغزمو قاب گرفتم گذاشتم بالا سر تختم. تخت من روبروی در اتاقه بنابراین اولین چیزی که با باز کردن درب اتاقم می بینم تصویر سیاه و سفید و کمی خط خطی مغز مبارکمه.

حتم دارم دو ساعت دیگه هم وایسم این ازگل پیداش نمی شه. با این فیلمها چیکار کنم. پام خونه برسه کتکه رو شاخشه ولی اینو کدوم ور دلم بذارم. کافیه بابام بفهمه شبا با رضا می ریم فیلم ویدیویی کرایه می دیم. تازه مجبورم پول فیلم های دیشبم خودم بگیرم. دیوثا اگه امشب ازشون پول کرایه رو نگیرم دیگه بهم نمی دن اونوقت رضا شاکی میشه. حالا بیا رضا رو آروم کن. عنتر از بابام قاطی تره. دست راستشم از دست راست بابام سنگینتر. امشب از ازون شبهای بد زندگیمه همه چیز گره خورده بهم. نه می تونم بابام رو راضی کنم و نه رضا رو. ولی چیکار می تونم بکنم زندگی بالا و پایین داره. امشب هم جزو پایین حساب می شه.

از وقتی رضا در مورد بالا و پایینی زندگی گفته بدجوری رفتم تو کارش. هر اتفاقی می افته بزور هم که شده تو یکی از این دوتا جاش می دم. ته دلم خوب می دونم چیزی که رضا در مورد بالا و پایینی زندگی میگه با برداشت من خیلی فرق داره. بنظرم اون از روزهای خوش و روزهای بد حرف می زنه ولی برای من اصلا اینطوری نیست. برای آدمهایی مثل من پایینی زندگی وقتی که یه غم بزرگ رو دلت می شینه. مثل وقتی که بچه های محل قضیه دوستی من و خدیجه رو انقدر دهن به دهن کردن تا به گوش مادرم رسید و اونم یه فص کتک دسته جارویی نثارم کرد. بالایی زندگی هم موقعهایی که از این غم ها نداریم. روزهایی که انقدر غم نداری تا مجبورت کنه بی خودی کلی راه رو پیاده بری تا باد بخوره کلت.

امشب هم رضا نمی آد. این یعنی خودم باید تنهایی همه فیلم های دیشب و با پولاش بگیرم و فیلم های جدید رو بدم. مامان رضا هم نوبر پسرشو آورده. فکر می کنه حالا بذاره شبها بیاد بیرون لولو بچه نازنینش رو می خوره. اصلا خبر نداره کل بچه های محل رو همین پسر نازنینش از راه بدر کرده. شاهد این حرف هم مال بابای خودم که همیشه می گه. ولی خود رضا خیلی بچه بامعرفتیه. هیچ وقت دست آدم و نمی ذاره تو پوست گردو. همیشه یکاری می کنه.

منتشر شده در داستانک

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *