رفتن به نوشته‌ها

بیشتر از دو عاشق به مهربانی نیاز داریم

همه حرف ها زده شده است و باقی تکرار است. داستان ها گفته شده اند و لا بلای حرفهای مردم همه چیز شنیده شده است. دیگر کسی حوصله خواندن ندارد. چه بخواند. داستان ملتی که آن به آن اش را خود تجربه کرده؟ یا قصه خوشان خوشان ملتی بی غم که سبک زندگی شان فقط برای خودشان خوب است و دلیلی اصلا برای گیر دادن به آنها نیست. مال خودشان است، پولش را هم دارند یا چیزش را. برای این زندگی که خواهی نخواهی چرکنده شده چیزی جز لذت نیست، چرا باید چوب لای چرخ دیگران کرد. نمی دانم جاکش شلاق بدست درونم است یا وجدان بیدار که اینها را می داند و می گوید که شاید بخرجم برود و نمی رود. مثل آدمهایی که خودشان را به خریت زده اند و همه چیز را در تغییر و به اصطلاح، اصلاح می بینند، دنبال کورسوی امید از این چاله به آن چاله گز می کنم و گاهی آهی می کشم و افسوس نداشتن نداشته ها را می خورم و گاهی کمر امید سفت می کنم و بی خیال راه می روم بلکه به جایی ختم شود راضی کننده.

برای من گیر کرده بین پرولتاریای جبار و برژوای حمال چه چیزی جذابتر از اندیشیدن و احساس مهم بودن کردن! دلت خوش باشد تمام است. دلم را خوش می کنم که شاید گفته علی درست بیاید و تمام شود. اما نمی شود. می گویم علی از کجایت حرف می زنی که هر وقت دنبالش را می گیرم و محلش می دهم به جایی نمی رسد؟  براق می شود و کلی بدوبیراه بارم می کند که سر از هیچ کدامشان در نمی آورم. می گویم ته تهش همین سیگار و فیلم بی تربیتی که می بینیم برایمان بس است. ما اجاقمان کور شده  و نطقمان کشیده. علی از من فهمیده تر است و زهرا هم قبولش دارد و من نیز. اما گیر می دهم به همه جایشان به خنده های آبکی از زیر روسری زهرا تا دستهای علی که هی جلو اش چپ و راست می شود. یکبار می خواهم مستقیم تر بگویم و خیال خودم و علی و زهرا را راحت کنم که دلیل همه طرفداری ات از علی همان است که باعث جنبش پر تنش دست علی می شود و گاهی تو سرت را پایین می اندازی و زیر چشمی نگاه می کنی و حض می بری، و گاهی می خواهی از اصالت و ریشه ات خرج کنی و لب به دندان می گیری و خودت را به کوچه زهرایی پاک می زنی و آن طرف را نگاه می کنی.

می دانی که ریختن کلمه ها دیوانه ات می کند و حتی واژه ای برای شرحش نداری. به از خود بی خودی لذت بخشی می رسی و دیوانگی را تجربه می کنی و آرام ارضا می شوی که چه؟ علی همه ی حواسش به زهرا ست و تو راحت می توانی در باتلاق افکارت ماسیده شوی و فرو روی. گاهی ندانستن و سوار نبودن بر اوضاع و احوال دیگران مهربانت می کند و التماس می کنی که وقتی به آنچه که می خواهند رسیدن همانجا همین طور بمانند و وقتی مسلط شدن عوض نشوند. بهشان می گویم که ما بیشتر از دو عاشق بهم رسیده ی با سواد، مهربانی نیاز داریم . ولی از من نخواهید، که تهش را خودتان سر کشیدید. از خانه شان خارج می شوم.

به خودم که آمدم روبروی مجسمه مردی بودم که سر به شانه خود نهاده است و با چشمان بسته لبخند می زند. از خودم خنده ام گرفت. چند ساعت لای خزعبلات چرخ زدم.  به مجسمه نگاه می کنم و از مهربانی اش خنده ام می گیرد و ارام می شوم. من بهانه نیاز دارم برای گم شدن وگرنه لابلای چرخهای بی رحم خودساخته خودم له می شوم. ناخودآگاهم را کف دستم گرفته ام و حواسم هست که بی خودآگاه نشوم. منتظر سارا ایستاده ام و هیچ جایی بهتر از این جا برای علاف شدن نیست. نیامده و بنظرم به این زودیها نمی آید. فکر می کنم دوباره. تفکر از صفر شروع کردن. باید با همین چیزهای بی سر و ته خودم را تا آ مدن سارا مشغول کنم.  با سارا زیاد دعوا داشته ایم.

من زن نیستم. قدرتم جای خاصی در بدنم نیست. درگیری اخلاقی با خودم ندارم که آیا از قدرتم استفاده کنم یا نه. دچار سردرگمی اخلاقی نمی شوم. من مردم. مشخص و ساده. کمی بیشتر از ساده گاهی شاید تا نزدیکی های حماقت اما هنوز مردم. با هزار درد بی درمان و سردرگمی. من ادمم. بزرگ شده ام و به بزرگی خودم فکر می کنم.  ای کاش فقط می توانستم همیشه با مغزم فکر کنم.

حماقت از وجناتش پیدا بود. مردی که کنار جوی خودش را تخلیه می کرد. کارش نه! اما شکل رفتارش زشت بود. باور کردنی نبود که آدمی این شکل رفتار کند. مال هیچ چیز نبود. آدم اصولا بی ملاحظه به دنیا می آید، توجیه اش می شود دردی که تحمل می کند و دردی که تحمیل می کند. البته مادر شاید از آن درد خوشش بیاید. بهرحال اتفاق کوچکی نیست. مادرها فرق دارند. به خودم می آیم. سارا هنوز نیامده اما فوج فوج آدم است که از روبرویم می گذرد. گوشم را تیز می کنم: پنیر با شیر خر کیلویی چهار میلیون. این را پیرمردی فهیم به مرد جوانی می گوید، انگار که انتظار دارد پسر کاری برای این معظل بکند. اما نمی کند. به پسر نگاه می کنم، همان مرد جوان، در چهره اش نشانی از تلاش برای فروپاشی یا تغییر نمی بینم. فقط گوش می دهد و لبخندی می زند. تغییر و اصلاح را مزمزه کرده و بدور انداخته. این نسل چیز دیگری می گوید. پیرمرد ادامه می دهد: اصلا شیر خر چرک خشک کنه. می خندم. خوشحالم که این جمله ها را شنیده ام. کمی سر ذوغ آمده ام. کم کم دارم به این نتیجه می رسم که سارا نمی آید اما مجسمه برای همیشه آنجا خواهد ماند. فکر می کنم که جای مجسمه بمانم و او برود. بهرحال شاید سارا روزی آمد. آنجا که باشم حتما می بینمش.

دختری که سارا نیست، روبرویم، بین من و مجسمه ایستاده. بمن و به مجسمه نگاه می کند: دوسش داری؟ خب ورش دار ببر خونتون. ما از این خسته شدیم. دختر مال همان محل است. از دیدن مجسمه خسته شده ولی من برایش تازگی دارم. می خندم. گمانم از خنده ام خوشش آمده. قصد رفتن ندارد. حالی به حال می شوم. توانایی خیانت به سارا را ندارم و همچنین توانایی شکستن دل دختر. حرف تند از زبانم بر نمی آید. نگاهش می کنم. مهربان است. این اتفاق هر صد سال یکبار هم برای من نمی افتد. سردرد سراغم می آید و کلمات ضد طبیعت. سالهاست که دنبال سارا به هر وری چرخیده ام. یکبار روی خوش نشان داد و دیوانه شدم. بعد تمام شد اما من دیوانگی ام را حفظ کردم. نگه اش داشتم برای ثبات. حالا که در جایگاه خودم مانند مجسمه ثابت شده ام این دختر آمده که جابجایم کند. دیگر میلی به جابجایی مجسمه ندارم. همان بهتر که او آنجا بماند و من بروم.

 

بی هیچ مکالمه ای قدم می زنیم. پهلو به پهلو. گاهی با شیطنت پهلو هایمان بهم می خورد. دوست دارم حرف بزنم اما نمی توانم. می پرسد: نمی خواین اسمتون رو بگین. سامان هستم. خودم به اسمم نمی آیم اما دختر اعتقاد دارد که برازنده من است. اسم منم سارا ست. سارا! وارد تک تک سلولهای مغزم می شوم. چه اسم آشنایی. کجا بودی تا بحال. چقدر زیر مجسمه ای که قرار دیدار دوباره گذاشتیم ایستادم اما نیامدی. چرا نیامدی؟ دلم می خواست بپرسم اما نپرسیدم. ترسیدم برود و تنهایم بگذارد دوباره. اسمتون به خودتون می آد. این منم و این حرفهای من است. هنوز یک ساعت نگذشته شبیه او شدم. من این طوری ام. هیجان شبیه شدن دارم. صبر می کنم تا کسی چیزی بگوید بعد تحلیل می کنم و می روم در پوست شبیه حرف هایش. گاهی فکر می کنم بی بنیه ام. یعنی از خود هیچ ندارم. باید دم هم می داشتم آن وقت می شد گفت که آفتاب پرستی زیستن به من می آید.  سارا کمی برام حرف بزن. می خوام صداتو بشنوم. از چی بگم؟ از خودت. از همه چیزهایی که می تونی بگی. نیاز دارم بشنومت. الان خالی ام از تو.

از گفتار من به شعف آمده و حالا و چه زود انگشتانش را لای انگشتانم می گرداند. انرژی اجتماعی بودنش من را می بلعد. مثل تو می شم سارا. درست مثل تو. تو خوبی اما! تاریک شده اما چراغی روشن نشده. نه چراغ خانه ها و نه حتی چراغ خیابانها. در تاریکی محض ایستاده ام. هنوز روبروی مجسمه. نه من جای او را گرفته ام و نه او جای من را تنگ کرده. هم زیستی داریم و اتفاق نظر. شباهتمان در سردرگمی ست. چراغ ها روشن شده اند و نور به اندازه هست. سارا را نمی بینم. نیامده شاید هم آمده و من او را ندیدم. انگشتم سرد می شود. انگشت کوچم را در مشتش جا داده و تاب می دهد. بسه دیگه چقدر می خوای نگاش کنی. می گویم که حال من و مجسمه یکی ست. من می فهمم که چی می کشه. خیلی جدی گرفتی سامان. این فقط مجسمه است، همین. نه جون داره و …. می دانم، می دانم. حالیم ست. می فهمم. قصد جنگ ندارم اما از نفهمیده شدن توسط او دلگیرم. چرا نمی فهمی منو سارا؟ قبللا هم گفتم: من مردم. یه مرد ساده و گاهی خطاکار. تو ببخش و درکم کن.

سارا انگشت کوچکم را در هوا رها می کند. ببین من باید از این طرف برم. قرارمون فردا همین ساعت همینجا. می خنددم. چرا می خندی؟ آخه قبلا این کار رو کردم ولی جواب نداد. چه کاری کردی؟ همین قرار گذاشتن زیر این مجسمه. الان دیگه بنظرم مسخره می آد. شماره تلفن بهتره. می خندم. همه حرفهایم را می فهمد. حالا می داند که نقطه برخورد ما سارایی ست که سر قرار نیامده. کمی براق می شود. نگاهش تیز است و چشمانم را می سوزاند. پس که اینطور! نه هیچ طوری نیست. نمی خوام تو اون باشی. می فهمی؟ گوشی ام را در می آورم: شمارتو بگو. می گوید و بعد خداحافظی می کنیم. می رود. احساس غرور دارم. حالا دیگر نمی تواند سر قرار نیاید. حتی اگر نیاید می توانم پیدایش کنم. بهش زنگ می زنم. شماره من هم همینه. رسیدی؟ خب پس تو گوشیت ثبتش کن.

 

هوا روشن شده. روبروی مجسمه ایستاده ام. اینبار نه برای سارا بلکه برای خودم.  تمام شب با او حرف زدم. لابلای گفتگویمان سارا هم پیام داد. شب بخیر. من می خوابم. مجسمه سرش را کج کرده و گذاشته روی شانه اشن. دستانش را دور خود گرفته و چشمانش را بسته. چه آرامشی دارد. جواب همه ی حرفهایم از طرف او همان لبخندی ست که با چشمان بسته دارد. دلم او را می خواهد. می روم روی سکو و دو زانو می نشینم. دستانم را دور خود می گردانم و بغل می کنم تنم را. چشمانم را می بندم و لبخند می زنم.  از کجا شروع شد. از چه وقت عقلم از چشمانم نقل مکان کرد. من برای همیشه همینجا خواهم ماند. در انتظار تو که بیایی. ماژیکی از کیفم در می آورم و زیر سنگی که رویش نشسته ام می نویسم: لطفا از من خسته نشوید!

 

 

 

منتشر شده در داستانک

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *