رفتن به نوشته‌ها

حالا مردی هستم که می شود رویش حساب کرد

از سال یکم دانشگاه می شناختمش. دختری مو گندمی و سفید رو بود. از طرز لباس پوشیدنش می شد فهمید که از خانواده ثروتمندی نیست اما به لباس پوشیدن اهمیت زیادی می دهد. همون روزهای ابتدایی شروع دانشگاه تمام وجود حلقه خود که نشان ازدواجش بود را به همه نشان می داد. این کار را با بالا بردن دست چپ و چرخاندن مچ دست انجام می داد. تقریبا همه در هفته یکم فهمیدند که او نامزد دارد. اوایل سال نامزدش چندبار برای رساندن یا بردنش به جلوی درب دانشگاه آمده بود و با این کار میخ خود را محکم کوبیده بود. رابطه ما از انجام پروژ مشترکمان شکل دوستی خوبی به خود گرفت. حتی چند بار برای انجام کارهای پروژه به خانه نامزدش رفتم و بعد از انجام کارها با آنها گفتگو کردم. همسرش مرد بی آزار و سربزیری بود. کم حرف می زد و بیشتر شنونده خوبی بود.  بنظر من او توانسته بود شوهر خوبی برای خودش دست و پا کند. هادی  تنها زندگی می کرد و معمولا پریسا هفته ای چند روز غروب ها به او سر می زد. من هم رفتن به خانه هادی برایم حکم یک عادت غیر قابل ترک را پیدا کرد. رابطه ما روز به روز بهتر می شد و من بیشتر از اینکه با پریسا دوست باشم با هادی صمیمی شدم. هادی کاملا به من اطمینان پیدا کرده بود و گاهی از من می خواست که در روزهایی که کلاسمان تا تاریکی هوا طول می کشید نامزدش را به خانه او برسانم. بنابراین هفته ای یکبار من و پریسا از دانشگاه به خانه هادی می رفتیم.

سال چهارم دانشگاه پریسا و هادی تصمیم گرفتن ازدواج کنند و به خانه مشترکشان که همان خانه هادی بود بروند. من در عروسی برایشان سنگ تمام گذاشتم و تا جایی که می شد به آنها کمک کردم. از فراهم کردن لباس عروس از مغازه عمه ام تا آوردن بنز پدرم برای گل زدن و ماشین عروس. زندگی پریسا و هادی در ابتدا شیرین و پر از مهمانی های دوستانه بود که بیشتر همکلاسی ها در اون شرکت داشتند. من هم عضو ثابت تمام این همنشینی ها بودم. دو ماه از زندگی مشترک آنها نگذشته بود که همه چیز تغییر کرد. پریسا برخلاف هادی انسان خوش مشرب و فوق اجتماعی بود و تقریبا با همه بچه های کلاس دوست شده بود و با همه دانشگاه سلام علیک داشت. به غیر از من یک پسر دیگر هم وجود داشت که با پریسا دوستی نزدیکی داشت. فامیلی آن پسر مانند پریسا “نور” بود. پریسا از ابتدا حامد نور را به همه پسر عمو خود معرفی کرده بود. اما بعد از چند ماه همه بجز هادی فهمیده بودیم که حامد پسرعموی پریسا نبود.  مشکل هادی و پریسا از همینجا شروع شد. هادی یک ماه بعد از ازدواجش با پریسا متوجه این موضوع شده بود و من وقتی این را از زبان هادی شنیدم خیلی متعجب شدم. به هادی گفتم که همه دانشگاه می دانند که حامد پسر عموی پریسا نیست و این فقط یک تشابه فامیلی ست، ولی از آنجا که هادی انسان بسیار ساده ای بود که فقط سرش به کار خودش بود هیچ وقت متوجه نشده بود.

رفتار توامان با شک هادی نسبت به پریسا از ماه اول ازدواج شروع شد. بعدها وقتی بمن گفت متوجه شدم که ماه دوم ازدواجشان را اصلا سر کار نرفته و همیشه در تعقیب پریسا بوده و چیزهای وحشتناک زیادی را فهمیده بود. از آنجا که هادی با من احساس صمیمیت می کرد همه ماجرا را برایم گفت. من در ابتدا تلاش کردم که به او ثابت کنم تمام این افکار ساخته ذهنش است و متاثر از فهمیدن عدم رابطه فامیلی حامد و پریسا. به او گفتم که باید با خود پریسا حرف بزند و از او بخواهد که دلیل دروغش را برایش  شرح دهد.

روزها به این شکل می گذشت و شک هادی بیشتر می شد. بطوریکه زندگی مشترکشان به میدان نبرد تبدیل شده بود. من خیلی علاقه داشتم که برای حل مشکل وارد ماجرا بشم و به آنها کمک کنم تا این موضوع رو پشت سر بگذارند. اما هیچ وقت جرات پیدا نکردم که مستقیما دخالت کنم تا اینکه یک شب پریسا به خانه من آمد و شب را در خانه من ماند. من و پریسا تا صبح در مورد مشکلاتشان حرف زدیم. به او گفتم که به عقیده من چیز غیر قابل حل نیست و با چند جلسه صحبت دوستانه همه چیز ختم به خیر خواهد شد. معلوم شد که آمدن پریسا به خانه من یک دروغ دیگر از سمت او بود و هادی فکر می کرد که پریسا به دیدن یکی از همکلاسی هایمان بنام نازنین که ترک تحصیل کرده بود رفته و قرار بوده آن شب را خانه نازنین بماند. من این ماجرا را بعدا فهمیدم.

چند ماه از این ماجرا گذشت و من رفتن به خانه هادی و پریسا را ترک کرده بودم تا اینکه یکروز پریسا از من خواست که به خانه شان بروم. هادی در خانه نبود و من بدلیل شناخت کافی از پریسا اینطور فکر کردم که قراره باز تا صبح در مورد مشکلشان حرف بزنیم. پیشتر گفته بود که حرف های شبی که در خانه من مانده بود تاثیر خوبی رویش گذاشته بود و من به این خیال قبول کردم که شب را در خانه اش بمانم. هر بار که پریسا حرف می زد من به این فکر می کردم که دارم به هادی خیانت می کنم و بی جهت عذاب وجدان گرفته بودم. عذاب وجدانی که بنظرم متعلق به پریسا بود و نه من. من فقط به جهت کمک به رابطه دو نفره آنها قبول کرده بودم که با او حرف بزنم.

حرف های ما در باره همه چیز بود بغیر از مشکل آنها. پریسا با من بسیار گرم گرفته بود و من کم کم به این فکر رسیدم که خیالی در سر دارد. هر بار که پریسا به بهانه حرف زدن در مورد چیز مهمی بمن نزدیک می شد خیلی آرام تلاش می کردم فاصله را رعایت کنم و خودم را عقب می کشیدم تا جایی که به لبه انتهایی  کاناپه رسیدم. چند بار تصمیم گرفتم که از روی کاناپه پا شم و روی یکی از صندلی های تک که با کاناپه هماهنگ بودند بنشینم. اما از اینکه این افکارم توهمی بیش نباشند و این عملم باعث خجالت خودم بشود این کار را نکردم و در جای خود نشستم و هربار در خود بیشتر فرو می رفتم و دست و پاهایم را جمع می کردم.

پریسا دختر زرنگی بود و رگ خواب من را بدست آورده بود طوریکه در مقابل حرف های شیرینش در مورد فلسفه زندگی و بی معنی بودن آن کاملا خام شده بودم و به او اجازه می دادم که گاهی با دست چپ من بازی کند و آن را فشار دهد یا به طرفی پرتاب کند. دیگر کاملا متوجه پریسا شده بودم و می خواستم بلند شوم که پریسا هم متوجه حال من شد و شروع کرد به گریه کردن و از بدبختی های زندگی اش گفتن. دل ترک کردنش را نداشتم و از طرفی خودم هم دچار حس عجیبی شده بودم که من را به سمت پریسا می کشاند. پریسا سرش را روی پای من گذاشت و در کاناپه دراز کشید و دستانش را دور پای چپم حلقه کرد. من از حال خودم بیرون آمده بودم و غرق در موهای پریسا انگشتانم را لای موهایش بالا و پایین می کردم. باز کردن گره موهای پریسا برایم آرامش بخش شده بود و مدام این حرکت را تکرار می کردم. در عین حال که از آن وضعیت لذت می بردم می دانستم که باید خودم را کنترل کنم و از یک جایی جلوتر نروم. در خیال خودم فقط اجازه می دهم که این احساس کمی حال پریسا خوب کند و تازگی به زندگی اش بدهد. فکر احمقانه ای بود و شاید داشتم خودم را گول می زدم. چون در آن لحظه دقیقا من همان چیزی را می خواستم که پریسا مشغول برنامه چینی آن بود.

اوضاع به همین منوال جلو می رفت و من دچار درگیری سختی در مغز خودم شده بودم. لحظه ای این کار را زشت و نامردی در حق هادی می دانستم و لحظه ای با خود می گفتم شاید این کار بتواند مشکل پریسا را برای همیشه حل کند. این فکر هم به احتمال نزدیک به یقین برای قانع کردن خودم می کردم. من درگیر دعواهای ذهنی خودم بودم که پریسا با دست چپش گردنم را پایین آورد و برای چند لحظه من از خود بی خود شدم. درست تو همین لحظه وجدانم لگدی بمن زد و باعث شد پریسا را از روی کاناپه پرتاب کنم.  بلند شدم و یغه اش را گرفتم و روبروی خودم نگه اش داشتم و بعد با دست راستم سیلی محکمی به او زدم. احساس خوبی داشتم و از اینکه توانسته بودم خودم را کنترل کنم به خودم می بالیدم. دیگر نه دلم بحال پریسا می سوخت و نه گرایش ادامه ماجرا را داشتم. بلند سرش داد زدم و به او گفتم که فکر می کنم همیشه حق با آن هادی بدبخت بوده و لباسم را برداشتم که از خانه خارج شوم. در همین موقع درب کمد باز شد و هادی از آن بیرون زد. درست یادم هست که فکر می کردم چه بلایی از سرم گذشته و چه خوب شد که جلوی خودم را گرفتم.

هادی از کمد بیرون آمد و شروع کرد به فحش دادن به پریسا و من پریسا را لایق همه این فحش ها می دانستم. سرم را به تایید حرف های هادی بالا می بردم و دلم برایش می سوخت. پریسا از آن همه هتاکی بتنگ آمد و ناگهان آباژور روی میز را یرداشت و به زمین زد و فریاد زد که این برنامه را خود هادی چیده بوده تا من را امتحان کند. من که تازه متوجه همه چیز شده بودم از کوره در رفتن و با مشت محکم به دهن هادی زدم و دستم را به علامت خاک بر سرت بالای سر پریسا بردم. تحملم تمام شده بود و دوست داشتم زودتر از آن خانه لجن مال خارج شوم.  دستگیره را پیچاندم و درب را باز کردم اما چیزی درونم می گفت که نباید به این راحتی بی خیال شوم و باید درس درستی به آنها بدهم. برگشتم و محکم روی یکی از صندلی ها نشستم. نمی دانستم چه کاری بهتر است و برای تصمیم درست گرفتن نیاز به فکر داشتم بنابراین نشستم و هیچ نگفتم. پریسا و هادی هم روی کاناپا روبروی من نشستند و برای چند دقیقه همگی سکوت کردیم. هرچه فکر می کردم به نتیجه درستی نمی رسیدم و عاقبت فکر کردم که برگشتنم هم اشتباه بوده و بلند شدم و از خانه خارج شدم.

دو سال بعد از آن شب کذایی پریسا و هادی را با بچه نوزادی روبروی بیمارستان سر محله مان دیدم. هر دو خوشحال بودند و از اینکه بچه ای داشتن احساس خوشبختی می کردند. من اما با دیدنشان حالم بد شده بود و می خواستم ودتر از شر آنها خلاص شوم. هادی گفت که زندگی شیرین الانشان را مدیون آن شب هستند و می خواهند از من بابت آن شب معذرت خواهی کنند و بخاطر همین من را به مهمانی در خانه شان دعوت کردند. نشانی خانه شان تغییر کرده بود و در محل دیگری نزدیک خانه من زندگی می کردند. من که هیچ علاقه به رفتن نداشتم فردای آن روز به هادی پیام دادم که نمی توانم در مهمانی شان شرکت کنم. هادی بلافاصله بمن زنگ زد و خواهش کرد که حتما بروم. من قبول نکردم و گفتم که دیگر نمی خواهم ریخت هیچکدامشان را ببینم. غروب همان رو ز هادی به خانه من آمد. بعد از چند باز زنگ خانه و تلفن درب را برایش باز کردم.

هادی برایم شرح داد که بعد از رفتن من آنها حسابی حرف زده اند و مشکلاتشان را کم کم حل کرده اند. من همش در خودم به این فکر می کردم که به پریسا چند بار گفته بودم با گفتگو مشکلشان حل می شود و او گوش نداده بود. همین طور که هادی از زندگی شیرین الان شان حرف می زد چیزی در من شکل می گرفت. مدام در سرم این جمله که باید انتقام بگیرم را تکرار می کردم و در طول صحبت هادی نقشه ای در سرم کشیدم. وقتی هادی از من قول گرفت که حتما بروم به مهمانی شان بلند شد که برود و من بهترین فرصت برای کاشتن تخم انتقامم را پیدا کردم. قبل از اینکه درب را باز کند گفتم  آن شبی که پریسا در خانه من ماند من بهش گفتم که مشکلتان با حرف زدن هل می شود و تا خود صبح که قول بدهد حتما همه چیز را برایت شرح بدهد اجازه ندادم بخوابد. محل خوابیدن پریسا در اتاقم را نشان دادم و گفتم بدبخت تازه هفت صبح توانست بخوابد. نقشه ام گرفت و رفته رفته رنگ هادی تغییر کرد. خوب می دانستم که چه اتفاقی در حال رخ دادن است و منتظر بودم تا نتیجه کارم را ببینم. هادی مجکم درب را کوبید و رفت. و من هم هیچ وقت به خانه آنها نرفتم.

یک هفته بعد از مهمانی پریسا بمن زنگ زد و من ازش خواستم که به خانه ام بیاید. او با پسر دو ساله اش به خانه من آمد و بچه بعد از کلی شیطنیت در اتاق من خوابید. بعد من شروع کردم به پیاده کردن برنامه ام. بعد از شنیدن قرار جدایی آنها خوشحال شدم و یواش یواش به پریسا نزدیک و نزدیکتر شدم، تا جایی که همان صحنه آن شب در خانه شان دوباره شکل گرفت. پریسا در بغل من گریه می کرد و به ظاهر برایش دلسوزی می کردم. هادی ماجرای خوابیدن پریسا در خانه من را به او نگفته بود و به گمان پریسا بی دلیل تقاضای طلاق داده بود و می خواست که از پریسا جدا شود. پریسا روحش هم خبر نداشت که هادی به دیدن من آمده و تخم این طلاق را من در سر هادی کاشته ام. ماجرا آن طور که من می خواستم جلو رفت. در آن لحظه من از کینه خالی شدم و احساس پیروز شدن داشتم.

بعد از جدایی هادی و پریسا، او و بچه اش برای زندگی کردن خانه من آمدند. من قبول کرده بودم تا سروپا شدن اوضاعش اجازه بدم در آپارتمان من بماند. روهای ابتدایی سکونت او خیلی تلخ و سخت گذشت. پریسا در همه حال گریه می کرد و زندگی را برایم تلخ کرده بود. من در هیچ کدام از آن شبها که پریسا تا صبح در بغلم گریه می کرد دچار هیچ عذاب وجدانی نشدم. کم کم به بودن پریسا و بچه اش خو گرفتم و فکر رفتنشان آزارم می داد.

پریسا دو روز آخر هفته را برای تنها گذاشتن من پیش خانواده اش می رفت و من فرصت داشتم تمام کارهای نکرده در طول هفته را در روزهای آخر هفته انجام بدهم. از زندگی که داشتم راضی بودم و از اینکه کسی را داشتم بدون هیچ انتظاری هر کاری که می خواستم برایم انجام می دهد راضی بودم. زندگی روی خوشی بمن نشان داده بود و همیشه خانه ام مانند یک خانه متاهل تمیز و مرتب بود. بوی غذاهایی که پریسا می پخت را از سر کوچه هنگام برگشتن از سر کار حس می کردم و دوان دوان به خانه می رفتم. گاهی پریسا در بالکن منتظر من می ماند و هنگام دیدنم برایم دست تکان می داد. من هم از دور برایش بوسه ای می فرستادم و دستم را به نشانه گرسنه بودن روی شکمم می کشیدم.

یکسال بهمین منوال گذشت و پریسا بی هیچ منت و خواسته ای برای من خانه داری می کرد. خرج خرید خانه هم خودش از پولی که بابت جدایی اش از هادی می گرفت می داد. تنها یک چیز بود که گاهی زندگی شیرین من را به مخاطره می انداخت. پریسا به دروغ به هادی گفته بود که خودش خانه ای اجاره کرده و هیچ وقت نشانی آن را به هادی نمی داد. تنها یک روز در هفته بچه را بر می داشت و برای دیدار پیش پدرش می برد. کم کم احساس کردم که ساعت های دیدار بچه با پدرش طولانی تر می شد و گاهی پریسا بعد از دیدار بچه با پدرش به خانه مادرش می رفت. چهره پریسا روز به روز شادتر می شد و دیگر اثری از آن زن زحمت کش در خانه نبود. خانه مثل دوران مجردی بهم ریخته و غذاها تبدیل به سوسیس و کالباس شده بود.  خوب می دانستم که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. باید جلوی این اتفاق را می گرفتم.

یک آخر هفته که می دانستم پریسا در خانه مادرش است، از هادی دعوت کردم که به خانه بیاید. چند تکه از اسباب بچه را روی میز گذاشتم و یکی از پیرهن های پریسا را روی رخت آویز قرار دادم. هادی خیلی زود متوجه اسباب بازی بچه اش شد و برای پیدا کردن نشانه های بیشتر سرش را در خانه چرخاند و پیراهن پریسا را هم دید. اما هیچ واکنش منفی از خودش نشان نداد. و دست آخر با خنده از من خداحافظی کرد و رفت. بعد آن هفته دیگر خبری از پریسا نشد و پاسخ تلفن هایم را نداد.

با امروز یک ماه می شود که پریسا را ندیده ام. دلم حسابی تنگ شده است و از دوری او و بچه اش کافه ام. خانه را همیشه تمیز مرتب نگه می دارم که اگر روزی پریسا آمد بفهمد که با آن مرد سابق طرف نیست و حالا من مردی هستم که می شود رویش حساب کرد. درست مانند هادی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منتشر شده در داستانک

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *