رفتن به نوشته‌ها

سرمای سگی زیر صفر

مهران سینی چای رو جلوی علی و مریم گرفت وبعد از برداشتن اونها یکی برای خودش و یکی برای ژیلا گذاشت روی میز. بعد سینی رو در میز کناری مبل قرار داد و گفت:

“ترافیک کثافته، حتی تو روزهای سه شنبه که بهش “سه شنبه بدون خودرو”  می گن. معلوم نیست کی با کی قصد شوخی داره. آدم تابلوهای تو مسیر رو می بینه و بعد به راننده ها و خودرو ها نگاه می کنه، بعد با خودش می گه: هممون مسخره ایم. من هیچ وقت با موتورم مسافر نمی زنم. از اینکه تو ترافیک جواب نه به ملتی که عجله دارن می دم از خودم راضی ام. تیپم و موتور داغونم تصویر یه موتوری حرفه ای ان ولی خودم نه. خودم آدم با کلاسی ام که مسافر نمی زنم. شان و مرتبه ای که برای شخصیتم قایلم اجازه نمی ده بودن کس دیگه ای رو ترک خودم تحمل کنم. وقتی موتوریه دو ترکه می بینم به فاصله راننده و ترکش دقت می کنم. نمی تونم تصور کنم کسی از عقب بمن بچسبه. و برام فرقی نمی کنه اون آدم پشتی مرد یا زن باشه. بارها این نظر رو به خودم ثابت کردم. الان دیگه مثل قدیم نیست. هر روز زنها و دخترهای زیادی وا مونده از سر کار بهم پیشنهاد می دن که ترکم بشینن، ولی قبول نمی کنم. یک انسان شریف بخاطر  یک دختر پا روی اصول اخلاقی خودش نمی ذاره. تازه وقتی می بینم که بیشتر خانمها کیفشون رو بین خودشون و راننده موتور می ذارن دلم برای اون موتوری می سوزه. خیلی بهش فکر می کنم. یعنی فکر می کنن که موتوری بیچاره می تونه از پشت خودش بهشون (اونم تو خیابون) تعرض کنه؟ نمی دونم. گاهی به این نتیجه می رسم که اون خانمها کیف رو نه بخاطر حرکتی از سمت موتوری که بخاطر کنترل خودشون می ذارن. بهرحال همه باید مواظب خودشون باشن و نفس اماره سراغ همه رو می گیره؛ زن یا مرد.

راستش گاهی وسوسه می شم دستکم یه مسافر خانم بزنم. این وسوسه از نوع بدش نیست بلکه برای دوری از سرمای شدید زمستونه. باد می تونه از هر طرف به آدم هجوم بیاره و بودن یه  آدم در پشت می تونه از هجوم عقب کم کنه. من آدم روراستی ام و وقتی به این قضیه فکر می کنم می دونم که در تناقض با اصول اخلاقی خودمه، ولی گاهی شرایط اصول خودشو می طلبه. سرما چیزیه که می تونه من آدم سخت و سفت اصول دار رو نرم کنه. و اون روز نرم شدم.

تو ترافیک از سمت راست خودروها می رفتم که صدای بوق یه تاکسی و التماس خانمی که ازش پیاده شد جلومو گرفت. خانمه تقریبا برای سوار شدن تو ترک من گریه کرد و این کارش دلم رو به رحم آورد تا کمی در مورد اصولم نسبت به اون آسون بگیرم. سوارش کردم. البته ازش پرسیدم اگه دوست داره کوله پشتیمو از جلو بردارم و بندازم تا فاصله شرعی هم حفظ بشه. طفلک نمی خواست خواسته ای داشته باشه که نکنه بمن به عنوان یه مرد شریف بر بخوره. سوارش کردم. اونم بدون کوله پشتی و کیف بینمون.

نشستن در کنار یک زن غریبه حال عجیبیه حالا فکر کنید این خانم از پشت به شما چسبیده باشه. . لامذهب تو اون سرما هم اثر خودشو می ذاره. نمی دونم متوجه می شین چی می گم یا نه. به عنوان یه مرد انتظار دارم که حداقل مردها منو بفهمن که گرمایی به شدت حال خراب کن از عقب بمن وارد می شد. من مرد با اصول اخلاقی خاصی هستم. مثلا بنظرمن تمام زنها باید در کنار من احساس آرامش کنن. و بواقع  بهش اعتقاد دارم و پایبندم. تا بحال که چهل و پنج سال از عمرم گذشته حتی یه دختر یا زن از من به کسی شکایت نکرده. این یکی از افتخارات و دست آوردهای من به عنوان یک مرد در جامعه ای که بهش می گن «مرد سالار». البته اینم از اون اصطلاح هاست که جای مناقشه داره ولی خب دختره خودش چهارچنگولی به من چسبیده بود. متوجه اید که چی می گم.

راستش احساسی خارج از مرد بودن نداشتم. بنظر خودم در اون لحظه من فقط یه مرد بودم که یه خانم زیبا از پشت بهش چسبیده بود. از نگاه عابرها این نمی تونه یه تصویر ذهنی یا حتی عینی سکسی باشه، ولی از نگاه راننده موتور تصویر کاملا یک طرفه ست. متوجه عرایضم هستید دیگه!

همه این چیزایی که گفتم از موقع سوار شدن دختره تا زمانی که بزنم دنده یک و حرکت کنم به سرم زده بود. مغزم تو اون لحظه باید حجم زیادی از داده ها رو پردازش می کرد و فکر کنم این دلیل داغ کردن مغزم شده بود. می دونید، مثل زمانهایی که اتفاق های زیادی پشت هم در یک لحظه می افتن و تو باید تو همون لحظه به مغزت فشار بیاری تا ازشون یه نتیجه درست بگیری. منم خیلی به خودم فشار آوردم تا به این نتیجه رسیدم که دلیل اونطور گرفتن من از طرف خانمه  و چنگ زدن به کاپشنم فقط ترس از موتور سواریه. می خواستم برگردم بهش بگم که نیاز نیست خیلی بترسه و من قول می دم سالم به مقصد برسونمش ولی راستش شک کردم. شک کردم که نکنه دلیل دیگه داشته باشه و من بیخودی اون فکر مسخره رو بزبون آورده باشم.

من از لای ماشینا همینطور می رفتم و خانمه هم یجوری خودشو این ور اونور می کرد که من نمی تونستم نتیجه ای به جز عجله داشتن و دیر کردن بگیرم.  خیالم از آبروم راحت بود. بجز اینکه شخصیت قرص و محکمی دارم، خب چندتا تا شلوار هم پام کرده بودم. بنابراین چیزی وجود نداشت باعث بشه بترسم که مثلا آخرش آبروم بره. از وضعیتم خیلی راضی بودم، بجز پوششی که جلوی موتور زدم تا مانع خوردن باد بهم بشه از عقب هم گرمای ملایمی بهم وارد میشد و بنظرم برای یه موتور سوار اونم تو زمستون هیچی نمی تونه بهتر از این حالت باشه.

از چندتا دست انداز با سرعت پریدم، می دونید خانمه عجله داشت، این پریدنها باعث شد روی موتور سر بخورم و کم کم روی باک رسیدم. جام راحت نبود بنابراین کمی خودمو عقب کشیدم. جالبه که همین اتفاق برای خانمه افتاده بود و اونم سر خورده بود جلو. وقتی من خودمو عقب کشیدم با مقاومت خانمه مواجه شدم. و این چیزی بود که باعث شد افکار شیطونی وارد مغزم بشن. پیش خودم هیچ دلیلی نمی دیدم برای اینکه خانمه نخواد بره عقبتر تا منم بتونم روی نرمی صندلی بشینم. یهو به خودم اومدم و از اینکه تو اون شرایط گیر کرده بودم از خودم بدم اومد. بنظرم هیچ چیز اون صحنه انسانی نبود، یعنی طبیعی بود ولی انسانی نبود. می فهمین که چی می گم. اگه فکر کنیم اون چیز همون بود که تو سر خانمه بود بنظرم انسانی نبود. در عین حال که طبیعی بود. منظورم اینکه این کاملا از طبیعت انسان بود ولی با اون بعد از انسانیت که من سراغ دارم جور نبود. برای همین کمی حالم گرفته بود در عین حال که مغزم هم شروع به جنب و جوش عجیبی کرده بود. راستش روم نمی شه خیلی از افکار و فانتزی هایی که تو صدم ثانیه به ذهنم زد رو تعریف کنم. همین قدر بگم که حالم اصلا مساعد نبود. این دقیقا مقابل تمام عقاید و اصول اخلاقی بود که سالها برای بدست آوردنشون فکر کرده بودم و برای داشتنشون زحمت کشیده بودم. بعد تلاش کردم بغیر از نگاه فلسفی یک نگاه انسانی به قضیه داشته باشم. منظورم از نگاه فلسفی همون طبیعت انسان که در اون موقع واکنش های ذهنی منو رقم می زد. بهرحال نگاه بشردوستانه و از روی انسان تکامل یافته اخلاقی به دادم رسید. با این منطق شرایط کمی برام قابل تحمل شد. قصد نداشتم آخر ماجرا وقتی به سلامت دختر رو به مقصد رسوندم و بی هیچ داستان اضافی ازش خداحافظی کردم برای خودم نوشابه وا کنم که من تونستم از پس طبیعت ذاتی آدمی بر بیام. حتی الانم که دارم برای شما تعریف می کنم خداشاهده دنبال به به گفتن شما نیستم که مثلا فلانی چه قدرتی تو کنترل خودش داره و انسان شریفیه. هرچند که خودم به این باور دارم. یعنی خودمو انسان می دونم و شریف.

من همینطور روی باک نشسته بودم و به زحمت موتور رو کنترل می کردم که با صحنه عجیبی روبرو شدم. احساس کردم که چیزی از بغل بهم فشار وارد می کنه و وقتی به خودم اومدم دیدم دست خانمه ست. این واقعا دیگه همه چیزو روشن می کرد و نیازی نبود کلی به خودم فشار بیارم تا کارهای اونو برای خودم معلوم کنم. خانمه دستش رو از بغل کرده بود تو جیبم. عجیب نیست! البته اینم بگم که این موقعیت تازه یکم بوی صمیمیت و رفاقت می داد. مطمینا اگه بجای اون خانم یکی از دوستام قرار داشت خودم بهش پیشنهاد می دادم که برای فرار از سرما دستش رو بکنه تو جیب بغل کاپشنم. نمی دونید چی کشیدم. و به چی ها که فکر نکردم. این مغز لعنتی و وجدان هوشیارم حسابی پیچیده بودن بهم. یعنی فشار زیادی رو تحمل می کردم. خودم وایساده بودم جلوی خودم. شده بودم سه تا آدم. داشتم خودم با دو نفر دیگه  بحث می کردم و تلاش می کردم بینشون وسط رو بگیرم تا کار بجاهای باریک نکشه. من اصلا حوصله دردسر ندارم. اون موقع هم فکر می کردم که یه سر این ماجرا دردسر بزرگیه. البته خب سر دیگه شم می تونست چیز دیگه ای باشه دقیقا مقابل دردسر. ولی خداییش کی تا حالا از همچین چیزی به جاهای خوبی رسیده. می دونین من از آدم حسابی ها حرف می زنم ها. نه اون آدم هایی که با هرچی تو خیابونها دنبال هر جور زنی هستن. منظور من رسیدن یه آدم حسابی مثل خودم تو اون شرایط به چیز درست حسابی یکم دور از ذهن بود. هرچند که همین ذهن گاهی قلقلکم می داد که ممکنه شانس چیز دیگه ای رو رقم بزنه. و همه این افکار بخاطر این بود که نه تنها خانمه عقبتر نمی رفت بلکه دستش رو هم کرده بود تو کاپشنم. درست یه صحنه مثل دفعه قبل که من و ژیلا رفته بودیم بیرون. عین همون صحنه منتها اینبار بجای ژیلا یه خانم غریبه بود.

ببینید من اینارو نمی گم که الکی از خودم تعریف کنم. تازه منکه هرچی فکر بدم به ذهنم رسید براتون گفتم. فقط می خوام بگم که آدم تو این شهر گاهی موقع ها تو چه شرایطی قرار می گیره. اونم همچین چیزی تازه روی موتور داغونی مثل مال من. راستی از تیپ و وجنات خانمه نگفتم. یه خانم خوشگل، البته نصف صورتش با شالش پوشیده شده بود، با یه کت بلند مشکلی خیلی شیک و کلاه مشکی روی سرش. یعنی از این دختر معمولی ها نبود یچیزی تو مایع های این خانم های شیک که تو شهر می بینین. می خوام بگم خیلی خوشگل و خوش تیپ بود. اگه تو یه شرایط نرمال حساب کنیم اون خانمه شاید حاضر نمی شد با من حرف بزنه چه برسه به این که سوار اون موتور از پشت این طوری بمن بچسبه.  البته این صحنه رو وقتی نوجوون بودم یبار دیدم. اون موقع ها شبها می رفتم لبه دیوار پشت بوم می شستم و خیابون رو تماشا می کردم. یه شب یه موتوری اومد که خانم درست همین طوری که گفتم به آقاهه چسبیده بود. اون موقع خیلی دلم خواست. اصلا یکی از دلایل دوست داشتن موتور از اون موقع ها تو من شکل گرفت. اون تصویر اثر خودش رو نسبت به موتور روی من گذاشت.

بهرحال من تو اون وضعیت بودم و هی با خودم کلنجار می رفتم که چیکار کنم. مثل یه آدم شریف خودمو به خریت بزنم و بیخیال همه رفتارهای خانمه بشم یا مثل یه آدم، رفتار طبیعی داشته باشم. منظورمو از رفتار طبیعی می فهمین دیگه.  بنظرم که گفتنش اصلا جای خجالت نداره. این طبیعت انسانه. تو همین کش و قوس ذهنی بودم که خانمه یه حرکت دیگه زد. از روی یه دست انداز رد شدیم که یکدفعه خانمه دست دیگش رو آورد و از پشت منو بغل کرد. به خدا. باور نمی کنید. عجب صحنه ای بود. یعنی دیگه همه چی برام روشن شد و خیالم راحت شد. نمی دونید چه داستانی داشتم. از دست همه اون پروسه های مغز واسه فهم ماجرا راحت شده بودم. همه چیز دستم اومده بود. روم نمی شه از حال خودم بگم، درسته که فکر می کنم طبیعیه ولی خب هنوز فکر می کنم اونقدر کثیف نشدم که راحت از این حرفها بزنم. خلاصه که حالم اصلا مساعد نبود. به این ماجرا قرار من و ژیلا رو هم اضافه کنید. همش فکر می کردم که اگه شل بیام چی میشه و بعدش چطوری تو صورت ژیلا نگاه کنم. اینو قبلا برای ژیلا تعریف  کردم که الان دارم جلوش می گم. ژیلا خیلی خوب قضیه رو فهمید و تازه بخاطر صداقتم ازم تشکر کرد. بنظر من آدم باید تو رابطه رو راست باشه. من که فکر می کنم با گفتن این ماجرا روراستی خودم رو به ژیلا ثابت کردم.

حالا تصور کنید من تو اون وضعیت دارم به ژیلا فکر می کنم. بخدا آدم اگه درست فکر کنه باید دلش بحال من بسوزه. آره من خیالم راحت شده بود چون از قصد خانمه خبردار شدم. بعد قرار به این گذاشتم که یه راهکاری برای اون ماجرا پیدا کنم. البته میون همه افکارم و اینکه دیگه اطمینان داشتم قصدش چیه باز یه شک کوچیک وجود داشت که نکنه اشتباه کنم. می دونید آخه من خیلی احترام گذاشتن به عواطف آدمها برام مهمه؛ دوست نداشتم تو اون شرایط یه موقع بخاطر جهل خودم به اون خانم بی حرمتی کنم. منظورمو که می فهمید. این یکی دیگه از مواردیکه برام قابل ارزشه. از همون اصول اخلاقی که بهتون گفتم. من فکر می کردم که کاملا از منظور خانمه آگاه شدم برای همین تلاشم این بود کاری کنم بدون شکستن حرمتش بهش بگم نه خانم. ما اهلش نیستیم. نه اینکه بخوام ادای این آدمهایی رو در بیارم که خودشون رو بالاتر از بقیه می دونن ها. نه! فقط خب من این تیپ آدم نیستم. واسه خودم اصولی دارم که شکستنشون باعث می شه رنج بکشم. بنظرم اومد بهترین کار نادیده گرفتن اون قضایا باشه برا همین وقتی به مقصد رسیدیم نگه داشتم و به خانمه گفتم بفرما رسیدیم. دیگه نه می خواستم چیز اضافه ای بگم و نه دوست داشتم از اون چیزی بشنوم. درستکه من آدم محکمی هستم ولی خب انسان جایز الخطاست و من بهترین راهکار رو قرار نگرفتن در شرایط می دونم. اینکه نخوام از خانمه حرفی بشنوم درست چیزی بود که منو از اون موقعیت به سلامت بیرون می آورد و من دقیقا همین کار رو کردم. راستش خانمه یه چیزایی گفت ولی من اصلا نشنیدم و وقتی پیاده شد سریع گازشو گرفتم و از اونجا دور شدم. وقتی داشتم دور می شدم وسوسه شدم که از آینه عقب رو ببینم. خیلی با این وسوسه جنگیدم ولی از ترس اینکه نکنه اتفاق بدی افتاده باشه، مثلا با موتور از روی پاش رد شده باشم و یا موقعی که کاملا پیاده نشده راه افتاده باشم، به آینه نگاه کردم. خانمه همین طور وسط خیابون وایساده بود و منو نگاه می کرد. انگار که کاملا از من یا مردها نا امید شده باشه.

بهرحال من سر سالم از ماجرا بدر بردم و وقتی بهش فکر می کنم احساس رضایت دارم. الانم که داشتم برای شما تعریف می کردم احساس غرور می کردم. ببخشید که من انقدر رکم ولی خب بنظرم هر مردی که از این ماجرا سالم بیرون بیاد باید به خودش بباله. اینطور نیست؟

مهران به مهمونها نگاهی انداخت ومنتظر تایید اونها موند. مریم و علی همینطور هاج و واج بهش نگاه می کردن و چیزی نمی گفتن. ژیلا یه قلپ چای نوشید و استکان رو کنار زانوش نگه داشت و گفت: عزیزم چایت رو بخور. لبات خشک شدن. مهران چای رو نوشید و بعد انگار که چیزی رو کشف کرده باشه از جاش بلند شد و رفت داخل اتاق. بعد با کت مریم برگشت و گفت: ایناهاش. از همون اول داشتم فکر می کردم کت خانمه شبیه کی بود. ایناهاش. درست مثل این بود. کت رو نزدیک علی و مریم آورد و بالا گرفت. بعد از اینکه اطمینان پیدا کرده اونها خوب کت رو دیدن اون را در اتاق به روی آویز انداخت و برگشت نشست. بعد دوباره بلند شد و رفت با کت و شال مریم برگشت. رو به ژیلا گفت: عزیزم یه دقیقه پاشو این کتو بپوش. رو به مریم کرد و گفت: البته با اجازه. ژیلا به مهران نگاه کرد و با ابرو نشون داد که این کار رو نکنه ولی مهران اصرار داشت. ژیلا کت رو پوشید و شال رو گردنش انداخت. مهران شال رو از دور گردنش وا کرد و دور صورتش کشید طوریکه نصف صورت ژیلا پوشیده بشه. نه اصلا به تو نمی خوره. رو کرد به مریم. مریم یه دقیقه پا میشه اینارو بپوشی. می خوام دقیقا ببینید من چی دیدم. مریم و علی چیزی نمی گفتن و انگار که در شرایط بدی قرار گرفته بودن در جای خودشون خشکشون زد. می گم یه دقیقه پاشو. مهران دست مریم رو گرفت. دستهای مریم می لرزیدن. مریم با امتناع کت رو گرفت و تن کرد. مهران شال رو دور صورت می ریم انداخت و گفت: دقیقا خودشه. عین همون خانمه شدی. ژیلا به علی نگاه کرد و سریع بلند شد و کت و شال رو از مریم گرفت و برد داخل اتاق و برای مدتی برنگشت. کسی چیزی نمی گفت و همه بهم نگاه می کردن.

ژیلا با صورت بهم ریخته و چشمان قرمز از داخل اتاق بیرون اومد و رفت سمت مریم. انگار که بخواد چیزی بگه لبهاش رو تکون داد ولی صدایی از لب هاش بیرون نیومد. برگشت و روی مبل نشست و به علی نگاه کرد. بلند شد استکان ها رو جمع کرد و برد آشپخونه و مشغول چای ریختن شد. علی به ژیلا نگاه کرد و بعد به مهران. دستش رو چرخوند تا ساعت رو ببینه و بعد به مریم گفت: پاشو عزیزم دیگه دیر شده. ژیلا از آشپزخونه بلند گفت که صبر کنین دارم چای می ریزم بعد با سینی چای برگشت. مهران یه چای برداشت و گفت: ببینید من فکر می کنم حرف بدی زدم. منظورم این بود که… حرفش رو خورد و یه قلپ چای نوشید بعد ادامه داد: من اصلا فکر نمی کردم با این کارم دارم شما رو تو شرایط بدی می ذارم فقط می خواستم بگم. یعنی طوری ماجرا رو تعریف کنم که شما هم بفهمید من چی کشیدم. رو به مریم گفت: درست می گم؟ علی چای رو از سینی برداشت و مریم که قبل از اون یه استکان چای برداشته بود اونو جلوی خودش گذاشت و گفت: آره متوجه شدیم. اشکالی نداره. فکر کردی که اون خانمه … ژیلا وسط حرفش پرید و گفت: مهران ول کن تو هم با این تعریف کردنت. می بینید خیلی تو تعریف کردن چیزی خوبه. من همش بهش می گم باید بازیگری چیزی می شده. مهران دستش رو روی سرش کشید و خندید: نه بابا بازیگر چیه. من فقط تو گفتن اتفاق هایی که برام می افته سعی می کنم همه چیزو بگم. جزییات! این جزییات که همه چیزو مشخص می کنه. من با گفتن جزییات شرایطی درست کردم که انگار شما هم اونجا بودید. حالا نمی خوام پز این کارمو بدم ولی خب هرکی یه چیزایی تو خودش داره. منم خوب تعریف کردن داستان اون چیزمه. راستش وقتی داشتم می گفتم فکر کردم نکنه با حرفهام دارم حوصلتون رو سر می برم. ولی الان خوشحالم که تونستم خوب از پسش بر بیام. می دونین اصل ماجرا اینکه من سر سالم بدر بردم و فکر می کنم دیگه هیچ کس نمی تونه منو وادار کنه تو اون شرایط اشتباه کنم. اون اتفاق یجور بهم قدرت داده. فکر کنم آدمی شدم که تو این چیزا خیلی قوی تر شدم. می فهمین چی می گم؟ بالاخره کنترل کردن یه هنره و هر کسی از پسش بر نمی آد. مهران یه نگاه به ژیلا انداخت و ادامه داد. البته همش بخاطر حسی که به ژیلا دارم. فکر می کنم اون برای من کافیه یعنی من دیگه به چیزی غیر اون نیاز ندارم. کاملم. می فهمین. از همه جهت.

علی بلند شد و و به مریم گفت که وقت رفتنه. ژیلا کاپشن علی و شال و کت مریم رو آورد. اونها بعد از خداحافظی کوتاهی رفتن و مهران درب رو پشت سرشون بست.  عزیزم فکر کنم یکم زیاده روی کردم. نباید این اتفاق رو برای اونها تعریف می کردم. راستش احساس کردم اینقدر صمیمی نیستیم که بتونیم این حرفها رو به اونا بزنیم. ولی خب دیر فهمیدم. شاید باید این اتفاق می افتاد تا من اینو در مورد اونا بفهمم. ژیلا استکانها رو به آشپزخونه برد و رفت اتاق خواب و پتوی مهران رو آورد. مهران اونو با لبخند گرفت و روی کاناپه خوابید..

منتشر شده در داستانک

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *