رفتن به نوشته‌ها

شروع یک دیوانگی ماندگار

از بالا سرک می کشیدم و از دیدن اون منظره دندونام رو بهم می ساییدم. همه چیز به یک اندازه ترسناک و چندش آور بود. علاقه حرکت کردن نداشتم. دوست داشتم بدون هیچ تحرکی تو اون وضعیت بمونم. زیاد ترسیده بودم و جرات جم خوردن نداشتم. تمایل زیادی به موندن در ته گودال داشتم و دلم می خواست زمان بایسته و هیچ چیز باعث جابجایی و دراومدن از گودال نشه. می خواستم دنیا اونجا تموم شه. با ترس زیادی که داشتم احساس غمگینی عجیبی به دلم افتاده بود؛ احساس عجز، ناتوانی محض. از ته گودال به سینه اسمون نگاه می کردم. مثل همیشه نبود. با نگاه کردن به اسمون حالم خوب نشد. بدتر شد. آسمون افتابی خیلی دلگیر شده بود. نرم نرمک تو همون گله جا خودم رو جابجا کردم. درد ضعیفی زیر باسنم بخاطر موندن در یک موقعیت ایجاد شده بود. از اون لحظه ها بود که دوست داشتم فقط خودم بودم و خودم. احساس می کردم که خوب بود اگه در کل دنیا فقط من بودم که اون ماجرا رو می دیدم و بعد همه چیز یک دفعه تموم می شد، فراموش می شد. از اونکه تونسته بودم از اون محلکه فرار کنم احساس خوبی داشتم ولی امید اونجا گیر کرده بود. اونا گرفته بودنش و من داشتم از داخل گودال با ترس و لرز درست شبیه سربازهایی که از ترس تیر خوردن کمی سرشون رو بالاتر از گودال سنگر می برن تا دشمن رو ببینن، اون اتفاق رو نگاه می کردم. تلخ بود. دلم گرفت. با خودم گفتم آخه چرا ادمها اینقدر کثافتن. دست و پاهام بی حس شده بودن. اون عوضی ها انگار نه انگار که دارن با روح یه پسر بچه، نه دو پسر بچه ده ساله  بازی می کنن، دم به آواز گرفته بودن و بلند بلند می خوندن.  هیچی نمی فهمیدم. دلم برای امید می سوخت. کاری از دستم بر نمی اومد. اگه بیرون می رفتم یا حتی صدایی می کردم اونا منم می گرفتن. دلم نمی خواست اون آشغالها دستشون بمن بخوره ولی دلم برای امید می سوخت. در همون لحظه احساس کردم که دارم تغییر می کنم. دارم کم کم از ادمها متنفر میشم. تاریکی عجیبی روی دلم افتاده بود. تنفر یکهو بمن هجوم اورده بود. نمی تونستم بیشتر از اون تحمل کنم. از آدمها متنفر شدم. اتفاق عجیبی در من در حال شکل گرفتن بود. سینه ام داشت سنگین و سنگین تر می شد و دلم بزرگ و بزرگ تر. صورتم از گرما در حال سوختن بود و این به من اجازه داد که دیگه از جابجا شدن در اون گودال کوچک نترسم. دیگه برام مهم نبود که منم بگیرن. یچیزی در من به صدا دراومد: نترس برو. چیزی نمی شه. مرد باش بچه. یکدفعه پریدم بیرون. صحنه دلگیری بود. یکی از اون پسرها امید رو از پشت گرفته بود و چسبونده بود به خودش و اون یکی از جلو دست می زد به امید و می خندید. جلوی پام یه سنگ بزرگ دیدم. هنوز متوجه من نشده بودن. چه احمقانه چند دقیقه رو با ترس در گودال تلاش کرده بودم که تکون نخورم و از ترس گیر افتادنم به خودم پیچیده بودم، و کز کرده بودم کنج گودال. این بی شرف ها هنوز متوجه نشدن که من با سنگ بزرگی بالا سرشون ایستادم. شانس اورده بودم که اونها تو سطحی پایین تر از من قرار گرفتن. احساس برتری کردم. داد کشیدم و سنگ رو سمت پسر جلویی پرتاب کردم. از اینکه ممکن بود به امید بخوره نترسیدم. هر چیزی بهتر از اون وضعیت بود. می دونستم که حتی اگر به امید می خورد ولی باعث می شد فرار کنه، ناراحت نمی شد. ولی به امید نخورد. سنگ به سر پسره خورد و خون روی هوا جهید. پسر پشت امید اون رو ول کرد. امید پرید کنار و لباسش رو درست کرد. یه سنگ دیگه برداشتم و سمت پسر دوم پرت کردم. بهش نخورد و جا خالی داد، می تونستم برتری خودم رو نسبش بهش ببینم. ترسیده بود. باید باز سنگ بر می داشتم. یه بزرگترش رو برداشتم و دو دستی مثل اوت پرتاب کردن تو فوتبال انداختم طرفش . امید گیج شده بود و نمی دونست چیکار کنه. همین طور وایساده بود و منو تماشا می کرد. شروع کردم به فحش دادن. گفتم که تنهایی دهن جفتتون رو سرویس می کنم. زنده نمی ذارمتون. به پسر اولی نگاه کردم روی زمین بود و سرش قرمز شده بود. گفتم: امید بیا اینطرف. امید پرید پشت من و یه سنگ برداشت. پرتاب کرد، منم سنگ دیگه برداشتم. پسر دوم فرار کرده بود و ما بدون اینکه بتونیم جلوی خودمون رو بگیریم به جای خالی اون سنگ می زدیم. هنوز عصبانیتم فروکش نکرده بود. حتی به جای خالی پاش رحم نکردم.  دوست داشتم اون منطقه رو نابود کنم. محوش کنم. دلم برای امید می سوخت. به چشمهاش نگاه کردم. خیس بود و پر از غم ولی اروم بود. راحت شده بود. گفتم در رفت بی شرف وگرنه با همین سنگ… به پسر اول نگاه کردم. افتاده بود روی زمین و تکون نمی خورد. سرش خونی بود ولی روی زمین زیاد خون نریخته بود. نمی دونم چرا ولی اطمینان داشتم که چیزیش نشده. فکر می کردم که باید کمی بیشتر بخوره. برای همین شروع کردم با پاهام زدم به پهلوش. همین طور می زدمش و فحش می دادم. تموم فحش هایی که بلد بودم رو به خواهر و مادرش دادم. می دونستم که به انها ربطی نداره ولی برام اون خانواده همش بی ارزش بود و لیاقت فحش خوردن رو داشت. تکون نمی خورد. اصلا نمی ترسیدم. می دونستم که زندست و بهتر این که روی زمین افتاده وگرنه اگه بلند شه از پس من و امید بر می اد، بهتر که بلند نشه. تکون نمی خورد. امید بالا سرش وایستاد و زل زد بهش. چند دقیقه نگاش کرد و بعد بمن نگاه کرد. لعنت به تو امید تا اون لحظه حالم خوب بود. اجازه بده از این پیروزیمون شاد باشیم. نگاه امید ترس داشت. ترس مرگ و ادم کشی. سنگ آخر هنوز تو دستم بود. انداختمش اون طرف. صدای افتادن سنگ این طوری بود. گرومپ. خیلی خفیف. صدا تموم نشد. هنوز تو سرم بود. به سنگ نگاه کردم. افتاده بود و تکون نمی خورد ولی صداش تموم نشده بود. با ترس رفتم بالای سر پسره. نمی دونستم چطور می تونم بفهمم چیزیش شده یا نه. فقط نگاش کردم. جم نمی خورد. به دهنش نگاه کردم و به شکمش. تکون نمی خورد. تموم شد. مرد. داد کشیدم و دویدم. گفتم امید بدو. امید پشتم دوید. با هم از ته دیوار کوتاه شده حصار پریدیم تو خیابون. چند دقیقه بدون حرف زدن راه رفتیم. می دونستم که امید ممکن همه چیز رو لو بده. احساس قاتل بودن نداشتم، خوشحال هم نبودم ولی حس قوی بودن و قلدری داشتم. فکر دیگه ای نکردم. یغه امید رو گرفتم بردمش بیخ دیوار و چسبوندمش به دیوار. ببین امید زر نزن بذار حرف بزنم. شتر دیدی ندیدی. اگه یه موقع بشنوم یا ببینم به کسی، حتی بابا و مامانت چیزی گفتی، بخدا می کشمت. می کشمت فهمیدی. داد می کشیدم. می خواستم بهش بفهمونم که کاملا جدی ام. امید خشک شده بود. ترسیده بود. خوشحال بودم که جفت کرده. فهمیدم که الان از من مثل سگ می ترسه. حالم بهتر شد. احساس قدرت در من جا گرفت. اون اتفاق قوی کرده بود منو. یغه اش رو ول کردم. خواست بدود ولی جلوش رو گرفتم. گفتم: از این به بعد هر چی من می گم همونه. فهمیدی؟ سرش رو تکون داد. برش گردوندم و محکم با لگد زدم به باسنش. دو تا مشت زدم به پشتش و گفتم: حالا گم شو برو خونتون. یادت باشه چی گفتم. امید از دست من فرار کرد و بدو بدو رفت سمت کوچمون. به کوچه که رسیدم کسی نبود. ظهر بود و کسی تو ظهر تابستون بیرون نمی اومد. فقط من بودم. رفتم دم درب همسایمون روی سنگ نشستم. پاهام رو جمع کردم تو بغلم و سرم رو گذاشتم روی زانوهام.

منتشر شده در داستانک

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *