رفتن به نوشته‌ها

عشق و حال بچگی مزخرف

از همون بچگی از بچه بودن متنفر بودم. کلی از وقت بچگی من صرف نشستن و فکر کردن به این موضوع گذشت که اگه بچه نبودم چی می شد. گاهی به فکرهای عجیب غریبی می رسیدم که الان اصلا دلم نمی خواد در موردشون حرف بزنم. فقط همینو بگم که بچگی و فکر بزرگونه کردن اصلا بهم نمی خورن. چیزی که تو بچگی از همه بیشتر اذیتم می کرد کتک خوردن واسه حرف شنو نبودن بود. رابطه کتک خوردن و حرف شنو بودن خیلی بطور مسخره ای مزخرفه. فکر نکنم تا حالا هیچ بزرگتری نشسته باشه به این موضوع مهم درست فکر کرده باشه. حالا رابطه اون دوتا با عشق و حال که خیلی بدتر بود. یعنی هرچقدر بچه حرف شنو تری بودی کتک کمتری می خوردی، در عوض عشق و حال هم نداشتی.

برای من عشق و حال کردن و کتک نخوردن اولویت نخست زندگیم بود. البته الان که بزرگ شدم متوجه شدم خیلی اشتباه می کردم که عمرم رو صرف این فکرهای آشغال می کردم. در اینکه در نهایت باید کتک می خوردم هیچ شکی نبود، فقط چرا باید بهش اهمیت می دادم؟ نمی دونم! اهمیت دادن به چیزی باعث می شه بهشون فکر کنی. یا برعکس وقتی به چیزی فکر می کنی برات مهم می شن. نباید کتک خوردن برام مهم می بود و این رو دیر فهمیدم. چقدر نشستم فکر کردم و نقشه کشیدم که کاری کنم کمتر کتک بخورم. کلی زمان مفید داشتم که هدر رفت. شاید دلیل تنفر من از بچگی همین حروم کردن زمان بوده! انقدر به این چیزهای بدرد نخور فکر کردم که فرصت نشد برای خودم آرزوهای درست حسابی کنم. شاید اگه یکم بیشتر وقت واسه آرزو کردن می ذاشتم الان از بچگیم بیشتر راضی بودم. حالا که راضی نیستم. نه از آرزوهام نه از عشق و حال بچگی مزخرف.

منتشر شده در دست‌نوشت

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *