رفتن به نوشته‌ها

ما سراپا زخمیم

گوشه اتاق نشسته ام و به زندگی فکر می کنم. به تمام زوایایش، به دردها و مرحم هایش. چند ساعتی می شود که از جایم تکان نخورده ام و فکر می کنم که چقدرامکانش هست بتوانم دیگر بلند نشوم. به زندگی، به شکلش فکر می کنم. به اینکه چقدر خوب می شود برای همیشه و تا آخرین لحظه آن در یک گوشه بنشینم و به یک نقطه خیره شوم. از گوشه دیواری که به آن ذل زده ام چیزی خارج می شود و تمام توجه ام را جلب می کند. مورچه ای که برای یک دانه شکر به خطر زده است. بودنش عصبانی ام می کند؛ از این همه انگیزه برای زندگی و ماندن. خیال بلند شدن ندارم اما دلم می خواهد که می توانستم بلند شوم و زیر انگشت کوچکم لهش کنم. برایم مسخره و چندش آور ست که می بینم این موجود کوچک چنان سرزنده و سرحال شاخک هایش را به اطراف می چرخاند و بدنبال یک تکه شکر تمام مسیر اتاق تا آشپزخانه را با زحمت طی می کند. این منظره را بارها دیده ام و هر بار بیشتر حرصم در آمده. البته گاهی دلم سوخته و نزدیک بوده چند دانه شکر نزدیک سوراخ کوچک بگذارم، ولی هرگز این کار بیهوده را مرتکب نشده ام. کاهش راه مورچه به غذای روزانه اش چیزی از درد و رنج من کم نمی کند، بنابراین تنها به نکشتن اش رضایت داده ام.

فکر می کنم به بودنش عادت کرده ام، عادتی که از عجز و ناتوانی است. نمی بایست اجازه می دادم تا راه به عواطف من پیدا کند، اما این کوتاهی را کرده ام و حالا باید تقاص اشتباهم را با لرزش های گاه بی گاه پس دهم. عادت داشتن نقطه ضعف من ست، وقتی به چیزی یا کسی عادت می کنم خلاصی از آن مانند کندن یکی از دستانم یا بریدن تکه ای از تنم دشوار می شود. می توانم قسم بخورم که وقتی داشتم انگشت کوچک دست چپم را می بریدم به این‌موضوع فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که درد بریدن انگشتم از ترک عادت ندیدن مورچه کمتر است. درد که بسراغم می آید سراغ چاقو و تیغ می روم. تا به امروز توانسته ام از پس بریدن چند قسمت بر بیایم اما ترک دیدن مورچه دیوانه ام می کند. برای همین عادت بی ارزش است که مجبورم روزی چند ساعت گوشه این اتاق نمور کز کنم و ذل بزنم به سوراخ ریز پایین شوفاژ تا مورچه بیرون بیاید و با دیدنش کمی از تشنج من کم شود.

خیال می کنم که بار چهارم یا پنجم بود که دیوانه شدم و تصمیم گرفتم برای همیشه و بی دلیل آن گوشه تاریک اتاق را به قصد ترک عادت ول کنم، اما نشد. به محض تصور ندیدن آن موجود ضعیف بی مصرف تمام وجودم به لرزه می افتد و بعد حتی قادر نیستم انگشت بریده ام را در دهانم بگذارم و کمی با مکیدن خون لخته شده آرام بگیرم. شاید روزی برسد که توان این کار را داشته باشم و برای همیشه به ماجرای حرکت دانه شکر در کف اتاق خاتمه بدهم، اما حالا جرات چنین تصمیمی ندارم. همانطور که قصد ترک هیچ چیزی را ندارم، حتی همین سیگار لعنتی که عادت بودنش بین انگشتانم نعشگی بیشتری از مکیدن خونم به من می دهد.

مورچه با زحمت دانه شکری که برایش روی کابینت آشپزخانه گذاشته بودم را به داخل سوراخ می برد و درد انتظار در من شروع به رشد می کند. از نوک انگشتان پاهایم شروع می شود و می رسد به پیشانی ام. این زمان ها دوست دارم چکش آهنی که برای قند خرد کردن خریده ام را بر دارم و یکبار برای همیشه به درد پیشانی ام پایان بخشم، اما لذت دوباره دیدار فردایمان نمی گذارد. کاش می توانستم بفهمم که آیا مورچه ام مانند من بی قرار می شود یا بیخیال تا فردا مشغول جویدن شیرینی غذایش می شود. باید راهی برای درک بیشتر دو طرفه پیدا کنم، حالا که رفته من هم باید بروم. باید راهی برای گذران این ساعت های بی او پیدا کنم. البته بریدن انگشت کوچک دست راستم می تواند کمی از این دلتنگی کم کند.

 

 

 

 

منتشر شده در داستانک

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *