رفتن به نوشته‌ها

مرگ از رگ گردن نزدیکتر نیست

ماشین راه فتاد و من همونطور بی صدا در صندلی عقب نشسته بودم.متوجه شدم داره راه رو اشتباه می ره. به خودم اومدم و بلند گفتم که الان باید به راست می پیچیدی. سمت راست راه میانبر و درست بود. طرف راست خیابون ساختمون هایی بود که انقدر بالا رفته بودند انتهاش رو نمی تونستم ببینیم. زد روی ترمز و به سمت راست پیچید. سمت چپ خیابون تپه هایی بودند که مزاحم دیده شدن جاده می شدند اما مهم نبود چون تلاش کرده بود برگرد به راه درست. اول خیابون که رسیدیم ماشین به سمت پایین خم شد. از شیشه جلو دیدم که جلومون یه دره خیلی عمیقه ولی دیگه کار از کار گذشته بود. بعد از چند ثانیه همه روی هوا معلق بودیم. از ماشین بیرون افتادم و خوب متوجه بودم که امکان نداره از این ماجرا زنده بیرون بیام. به این فکر کردم که باید کاری کنم که مرگم حتمی باشه و یه موقع زنده ولی فلج شده از دره بیرونم نکشن. روی هوا یه ملق زدم می دونستم دارم چیکار می کنم. می خواستم با سر به لبه یکی از سنگ های بزرگی که پایین دره می دیدم بخورم. محکم از قسمت پشت سر به سنگ خوردم و تو دلم یه آخیش گفتم.

چشمهام رو باز کردم. تو یه اتاق مربعی شکل بودم که دیوارهاش درب های کشویی بود. وسط اتاق یه میز مربع با پایه های کوتاه قرار داشت. میز از کنار به تختم می رسید. دراز کشیده بودم و به موقعیتم فکر می کردم. هیچ دردی حس نمی کردم. دو خانم که لباس های زنهای قدیمی ژاپنی پوشیده بودند جلوی تخت نشسته بودند. ارتفاع تخت اینقدر کم بود که هنوز خانم های روی زمین نشسته از من بالاتر بودند. انگار که بالاسر من نشسته بودند اما اهمیتی به من نمی دادند. گفتم حالم کاملا خوبه. آینده تمام قدی جلوم بود. نگاه کردم. حجم سرم چند برابر شده بود. به صورتم نگاه کردم و فهمیدم که اتفاقی افتاده. یکی از زنها گفت که ضربه مغزی شدی.

خیابون سر شده بود. بارون نم نم می بارید و چرخ های موتور هیچ اصطحکاکی با آسفالت کف خیابون نداشتند. چند دقیقه پیش که نزدیک بود با یک ترمز کوچیک زمین بخورم و خودم رو با انداختن پای چپم روی زمین نجات داده بودم، فهمیدم که امروز باید خیلی بیشتر دقت کنم. سرعتم رو کمتر کردم احساس کردم پشت سرم درد می کنه. شاید از سقوط خواب دیشب بود. سمت راست خیابون همین طور ماشین پارک بود. عرض خیابون انقدری بود که فقط دو تا خودرو توش جا می شد. حجم سفیدی با سرعت از کوچه سمت راست پیچید تو خیابون. با دست راست ترمز رو محکم گرفتم. چرخ جلو پیچ خورد و محکم خوردم زمین. تا نزدیک چرخ جلوی خودرویی که از کوچه بی هوا پیچیده بود جلوم سر خوردم. دردی تو ساعد راستم حس کردم. نگران خودم شدم که نکنه چیزیم شده باشه. برای چند ثانیه تو وضعیتی که پای راستم زیر موتور بود و پای چپ روی موتور چسبیده بود بی حس افتاده بودم. اطرافم چند مغازه بود. مردی که هیچ تار مویی روی سرش نبود از پشت مغازه سلمونی نگام می کرد. درکنار سلمونی یه بقالی بود که خانمی سرش رو از درب مغازه بیرون آورده بود و بمن زل زده بود. دو مرد هم در انتهای مغازه بقالی زیر چتر بهم خیره شده بودن. فکر کردم که الان می ان کمک می کنن تا بلند شم اما نیومدن. حال بلند شدم نداشتم. زن راننده به دیوار روبروی کوچه نگاه می کرد. بهش نگاه کردم. یه بچه کنارش نشسته بود. بچه نگام می کرد ولی زن طوری که اصلا خبرنداره چه اتفاقی افتاده نوشته های دیوار رو می خوند. شیشه سمت راننده بالا بود. فکر کردم فایده نداره کمک بخوام چون نمی شنوه. به سختی بلند شدم. پام رو از زیر موتور کشیدم بیرون و با زحمت دو دستی موتور رو بلند کردم. زن همچنان بمن نگاه نمی کرد. دلم برای بچه کنار دستش سوخت. ترسیده بود. درست جلوی چشمهاش خورده بودم زمین و حس می کردم نگرتن منه. زمان ایست کرده بود. آدمها فیکس سر جاشون مونده بودند. حتی چشمهاشون هم تکون نمی خورد. حالم از همشون بهم می خورد. موتور رو کنار کشیدم. رفتم جلوی مغازه سلمونی. زن همونطور که از کوچه فرعی پیچیده بود خیابون رو خلاف جهت رفت. فقط فرصت کردم بهش بگم که خیابون یک طرفه است و شما خلاف اومدین تازه از فرعی پیچیدید. نشنید چی گفتم و رفت. مستاصل بودم. باید چیکار می کردم. چطور بهش می فهموندم که مقصره. تیکه آینه شکسته ام دستم بود. نمی خواستم خسارت آینه شکسته رو بده فقط می خواستم یبار فقط یبار بپرسه که آیا حالم خوبه یا نه. زن نپرسید. مرد سلمونی و زن داخل بقالی و دو مرد زیر چتر هم نپرسیدن. دلم گرفت. می خواستم زودتر از اونجا دور شم. موتور روشن نمی شد. مرد سلمونی سرش بیرون از مغازه بود. گفت که شانس آوردی. فکر کردم چه شانسی می تونستم آورده باشم. سرعتم پایین بود. خلاف نمی کردم. محتاط بودم. بابا من مقصر نبودم. فایده نداشت. موتور روشن شد. سلمونی گفت که باید صدقه بدم. حالت تهوع داشتم. دلم می خواست به همشون فحش بدم ولی ندادم. با خودم گفتم این حق اوناست که نخوان بیان کمک من. نمی تونم زورکی از کسی بخوام که وقتی خوردم زمین بیان کمک کنن. لعنت به خودم. لعنت به این وضعیت. تا خود مغازه به خودم فحش دادم.

منتشر شده در دست‌نوشت

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *