رفتن به نوشته‌ها

من زار می زنم تو وجودم هارپ می زنم به نفس

کاپشن می پوشم و می زنم بیرون. هر وقت این حال سراغم می آد باید راه برم.  کشف خودمه. یروز خیلی اتفاقی بعد از کتک خوردن زدم بیرون و ساعت ها راه رفتم. به خودم که اومدم دیدم روبروی مجتمع پایگاه شکاری وایستادم و دارم مجسمه هواپیمایی که دم ورودی زدن رو نگاه می کنم. هیچ چیز عجیب یا مثال زدنی و حتی بیاد موندنی توی مجسسمه نبود ولی من بهش زل زده بودم. هیچوقت علاقه ای به خلبان شدن نداشتم، حتی تو زمان بچگی گزینه اول من برای چیکاره می خوای بشی، خلبانی نبود. نمی دونستم می خوام چیکاره بشم و این ندانستن تا سالها با من موند. بدتر از این نمی تونست بشه. تو سن چهل سالگی هنوز همون حال ده سالگی رو دارم. هیچ پیشرفتی تو این سالها نداشتم؛ هنوز نه می دونم چیکاره ام و نه می دونم چیکاره می خوام بشم.  همون موقع هم می دونستم این پرسشی نیست که تو اون سن از خودم بکنم اما می کردم. الان باورکردنش برای خودم هم سخته.

خوره جان دارم. یعنی انقدر خود خوری می کنم تا جونم به لبم برسه. حتی از تعریف کردنش هم بدم می آد. شیره جونم رو می مکه و دست آخر تف می کنه رو صورتم. توصیف حال خراب خودش حال خراب می آره. نباید بهش فکر کنم. موسیقی گوش می دم؛ نامجو. احساسم اینکه فقط نامجو می تونه منو درک کنه. واقعا چه فرقی می کنه کسی منو درک کنه یا نه. این حرف هم به اندازه خود چس ناله مزخرف و بی محتواست. درگیر خلع زندگی شده ام. از زندگی تهی ام و دنبال دلیل می گردم. سرم بی حس شده. مغز نیست یک مخابرات متروکه. سیگار می کشم. دودش رو فوت می کنم تو لوله پولیکایی که از خانه ای بیرون زده و نزدیک بود با سر برم به استقبال پارگی صورتم. وای می ایستم. می خوام تیزی لوله رو بگیرم. چند لحظه قبل از اینکه خیلی تصادفی اونو جلوی چشمهام ببینم داشتم به خراش و بریدگی فکر می کردم و حالا این جلوم سبز شده. خنده داره ازش در می رم و جاخالی می دم. دلم نمی آد به حال خودش رهاش کنم تا شانسش رو با صورت یه بدبخت دیگه امتحان کنه. یه سنگ از روی زمین بر می دارم و شروع می کنم به ساییدن لوله. با سنگ تیزیش رو ازش می گیرم. اون تیکه از لوله که از ساختمون آجری بیرون زده تمام آرزوش پاره کردن صورت یه رهگذره و من جلوی آرزوش می ایستم و نوک تیزش رو می سابم. احساس بیهودگی همراه مزاحمت دارم. کارم بنظرم بیهوده نیست اما حسم همینه. خودم رو تشویق می کنم. من دارم جلوی یه فاجعه رو می گیرم. شاید صورت یه بدبخت به این لوله بگیره و جر واجر بشه؛ بمن چه؟ بمن مربوطه. من تو این لحظه مهربون ترین و متمدن ترین شهروند این شهر بی در و پیکرم. هیچ کس به دست چپش نیست که از این لوله چه کارها که بر نمی آد اما برای من مهمه. نمی ذارم. دست تنها تو این لحظه مواظب تموم آدمها خواهم بود. لبه لوله کند می شه و به حال خودش رهاش می کنم. می دونم چه حسی داره. نفرت! همیشه ازش پرم. وجودم باهاش آشناست. خوب زیر پوستم حسش می کنم. نفرت از شاسی بلند، خونه باغ و همه آرزوهایی که برای خیلی ها به حقیقت پیوسته اما برای من هنوز آرزو ان و دیست نیافته و در عین حال بی ارزش.

خیلی حساسم. نباید فکر کنم. فکر کردن باعث میشه خودم رو خوار کنم.  هیچ احساس خوبی به خودم ندارم. باید قدمهام رو تند کنم. گربه زرد و سفیدی منتظر رد شدن منه تا از باغچه بیرون بیاد و کاسه شیری که مغازه دار مهربون براش گذاشته لیس بزنه. بهش حسودیم میشه و نفرت وجودم رو می گیره. می ایستم. نمی ذارم بخوریش. تو موجود حقیری هستی که احساست به زندگی از احساس من بهتره و من بهت حسودیم میشه، اما الان زور من بیشتره. باید التماس کنی تا رد شمو بذارم شیرت رو بخوری. بهم نگاه می کنه و آماده فرار کردنه. از اینکه اینقدر موجود حقیریه ازش بدم می آد. نکبت، کاری باهات ندارم برو لیست رو بزن. موجود مفلوک همیشه دهن به دست دیگران. چی می گی؟ مفید باش و برو چندتا موش بگیر، بی عرضه و دست و پا چلفتی. این کارم از دستت بر نمی آد. تو موجود اضافی هستی. باید شرت کم بشه. من الان حس ترحمم فقط به آدمهاست نه به تو حیوون کثیف. چند دقیقه ست که دارم با گربه حرف می زنم؟ چرا اینطور بمن خیره شده. احمق خودتی بیشعور. من در نهایت آدمم تو چی هستی پفیوز. دیگه بهش محل نمی دم. حدش پایین تر از منه. نباید به این موجودات حقیر توجه کنم. توجه به اینا باعث میشه احساس مهم بودن بکنن. راه می رم.

خیابون پر از آدمه. اینجا بهتره. همنوع هست. صدا می شنوم. صدای موسیقی رو کم می کنم. دختری که دستش تو دست یه پسره سوسول مو فرفری داره ازش تعریف می کنه. می گه تو آدم جالبی هستی.  می خوام بالا بیارم روشون. چقدر این ملت کوتاه فکر و ظاهر بینن. اسکل تو نهایتش گرایش شیمیایی بهش داری، چی زر می زنی واسه خودت. نه! این مردم هم ارزش توجه ندارن. حرفهاشون حالم رو بهم می زنه. می زنم تو یه کوچه خلوت. نفس می کشم. راحت هوا رو می بلعم. هوای کثیفیه ولی برای من خوبه. خوبه که اینو دارم. می تونم برم تو یه کوچه خلوت و تنهایی احساس آرامش کنم. خیلی ها در حسرت این حال من روزی چندتا قرص بالا می اندازن. من قرص نمی خورم. دیگه بهشون اعتقاد ندارم. حالم رو بهتر می کنن اما اعتیاد اوره. وقتی قرص می خوردم می دونستم حال خوبم تصنعیه. حال مصنوعی نمی خوام. دست بردار از این میکده سر به سری، پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری، که فقط فکر کنی بهتری. لعنت به تو محسن نامجو، فقط تو می تونی منو درک کنی. دست بردارو برو ول کن این خم ساغری، ای عشق با تو حرف می زنم ای رنج مگر آجری.دست هام رو تو اون کوچه باز می کنم. کسی نیست. حالم بهتره. صدای موزیک رو زیاد می کنم. ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است. با قضاوتی می چرخم. دستهام روی هوا می چرخن. پاهام رو باز می کنم. می چرخم. دلم می خواد فریاد بزنم.  ای کاش ای کاش ای کاش. تحمل این وزن سنگین رو ندارم، دست بر می دارم. درد می پیچد. می دوم. می خوام داد بزنم. نمی زنم. خاک بر سرم که نمی تونم داد بزنم. ای کاش ای کاش داوری. لعنت به تو محسن نامجو. تنم از بودن پر میشه. دوست دارم. دوست داشتن رو دوست دارم. ضرب می گیرم. می دوم. ای کاش، ای کاش، کاشکی. همه وجودم ای کاش می شه. سرعتم رو زیاد می کنم. مثل یه دونده می دوم. فرار می کنم. نباید بایستم.  اگه وایسم گیر می افتم. از کنار آدمها مثل برق رد می شم. حالا می تونم داد بزنم. گور بابای دنیا. ه………….ی. کاشکی قضاوتی در کار بود.  می ایستم. راحت شدم. خالی شدم. لعنت به تو محسن نامجو. می خندم. دلم یه دل سیر گریه می خواد. دنبال جا می گردم. یه کوچه بن بست پیدا می کنم و می رم ته کوچه. گریه می کنم. ای کاش قضاوتی در کار بود. گریه می کنم. من زار می زنم تو وجودم هارپ می زنم به نفس و چنگ.

تمام شد. راحت شدم.

منتشر شده در دست‌نوشت

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *