رفتن به نوشته‌ها

من نویسنده مارموزی هستم

جلوی سالن تاتر شهر دیدمشون. خیلی خوشحال بنظر می اومدن و دلم نیومد باهاشون گرم نگیرم، هر چند که وقتی از عشق و رابطه محشرشون حرف می زدن دلم می خواست تمام اون کثافت کاریهایی که با هر دو اونها، جدا جدا کرده بودیم رو روشون بالا بیارم. خسرو و نسیم رو از قدیم ترها می شناختم. اول با نسیم آشنا شده بودم. اون زمانها بنظرم بهترین دختر روی زمین بود. البته علاقه ام کم کم از بین رفت. کم شدن علاقه ام از وقتی بود که به هم نزدیک شدیم و من بیشتر با تفکراتش آشنا شدم. البته فقط تفکرات سانتی مانتال و با کلاس زندگی کنش نبود بلکه تناقض بین او تفکرات با کلاس و خاموش کردن سیگار با تف تو جا خاک سیگاری بود که حالم رو ازش بهم زد. بعدش با یسری بهانه اونو از خودم دور کردم. البته نگذاشتم اب تو دلش تکون بخوره یا دچار شکست عشقی بشه بلکه کاری کردم که جدایی از من براش یه پیروزی و موفقیت بزرگ به چشم بیاد. طوریکه فکر کنه اونه که منو ول کرده. طفلک خیلی دلش برام می سوخت ولی راهی نداشت جز اینکه از من دور شه. انقدر مزخرف بارش کردم که به عنوان یه آدم بی کلاس منو گذاشت کنار.

خسرو پسر خوبی بود منتها توهم خود استعداد پنداری عجیبی داشت. مثل تموم ماها درباره همه چیز نظر داشت ولی یه فرق بزرگ با ما داشت. اون تلاش می کرد نظراتش رو تبدیل به یه اثر ماندگار کنه. برخلاف نسیم، خسرو آدم بی تناقض و یک دستی بود؛ دستکم تا زمانی که با من رابطه داشت برداشت من این بود. در مورد خسرو مثل نسیم برخورد نکردم. کاری کردم که وقتی دوستیش رو با من تموم کرد احساس خلع کنه. خسرو رو آروم آروم کنار گذاشتم. طوری باهاش رفتار کردم که خیال کنه در حد رابطه داشتن با من نیست. خودم هم دلم براش می سوخت ولی راهی نداشتم. اون آدم گهی بود و ارزش منو نداشت. آخرین ترکش رو وقتی بهش زدم که تلاش کرد مخ دوست دختر سابق منو بزنه. چنان تو وضعیت اخلاقی گذاشتمش که احساس کنه به من خیانت کرده. البته اون موقع همین حس خیانت رو ازش داشتم و قادر نبودم ببخشمش، ولی گوشه ذهنم برام مهم نبود. فقط یه فرصت پیدا کرده بودم که با حرفهای درشت اخلاقی مجبورش کنم که به عذاب وجدان بیوفته.

اونا انقدر از ازدواجشون راضی بودن و تو زندگی شیرینشون غرق شده بودن که تمام خاطره های لجن بین من و خودشون رو فراموش کرده بودن یا دلشون نمی خواست در موردش فکر کنن. فراموشی بهترین ابزار انسان مدرنه. باهاش می تونه وجدانش رو همیشه صاف و صیقلی نگه داره. من رفته بودم کار یکی از همکلاسی های دوره بازیگری تاترمون رو ببینم. حوصله ادا اصول های یسری آدم خوش خوشان روی صحنه که اونا بهش می گفتن تاتر رو نداشتم ولی مجبور بودن برای حمایت از یه دوست قدیمی یک ساعت مزخرفهایی بنام دیالوگ رو تحمل کنم. متوجه نمی شم وقتی هزاران متن از نویسنده های بزرگ وجود داره که حتی خوندنشون آدم رو به ذوق می آره برای چی باید یه آدم خزعبلات مغزشو روی کاغذ بیاره و اسمشو بذاره نمایشنامه. بهرحال مجبور بودم و رفتم. بدم نشد. خسرو و نسیم رو دیدم. این از اون تناقض ها و شرایط حال بهم زنه زندگی که تو درش قرار می گیری؛ دیدار با دوستان قدیمی که تو رو یاد شخصیت بزرگ خودت می ندازن. در زندگی وضعیت هایی وجود داره که خیلی عذاب آوره ولی با یه اتفاق ساده تبدیل به یه وضعیت دوست داشتنی می شه.

من عادت دارم همیشه یک ساعتی زودتر برم سمت سالن تاتر و این از اون علاقه هایی که خیلی بهش پافشاری دارم. چون اتفاق های قشنگی درست پیش از شروع شدن تاتر می افته. مثل  دیدن دوباره خواهر نسیم. نیم ساعتی با خسرو و نسیم در مورد تاتر و بقیه چرندیات حرف زدیم و من نظرم رو کاملا حرفه ای و با تاکید بر دانش زیادی که از تاتر بدست آورده بودم تو سرشون زدم. فکر می کنم اونا از اینکه با یه آدم متفاوت مواجه شدن غافلگیر شده بودن. شرط می بندم وقتی تو نگاه اول منو دیدن دلشون می خواست بیان و دو نفری با نشون دادن رابطه شون حالم رو بگیرن. من تا اون لحظه داشتم زجر می کشیدم و مدام به خودم می گفتم که دلیلی نداره وقت ارزشمندم رو با آدمهای مثل اونها حروم کنم. همش منتظر بودم تا یه آدم حسابی رد بشه و منو بجا بیاره تا از شر اونا خلاص شم. اخرش حتی از قید آدم حسابی گذشتم و راضی بودم که یه همکلاسی دیگه رو ببینم. اوضاع بی ریخت بود و دیگه تحملشون رو نداشتم. تا گذشتن از آستانه تحملم چند دقیقه بیشتر نمونده بود. تو ذهنم در حال چیدمان حرف های نابی بودم که باهاش بزنم هر دوشون رو بترکونم. آدمها خیلی خوش شانسن، حتی من. فکر می کنم اگه اون جملاتی که براشون کنار گذاشته بودم رو می گفتم دیگه آرزوی دیدن سیما، خواهر نسیم رو باید به گور می بردم. ولی شانس آوردم و قبل پاچیدن من سیما اومد.

سیما رو به اندازه یه دختر بچه زیبا و کم حرف و درست مخالف نسیم بیاد داشتم. خوب یادمه که اون موقع ها به این فکر کرده بودم که اگه جای سیما و نسیم عوض می شد حتما می گرفتمش. حتی تصورشم حال بهم زنه ولی با اومدن سیما من نه تنها از نسیم و خسرو بدم نمی اومد بلکه یاد تمام وجوه انسانی اونها افتادم. گفتگو با اونها شیرین شده بود و این تازه با گفتن یه سلام و احوالپرسی کوچیک با سیما بدست اومده بود. بنظرم این گفته که هیچ تلاش بی نتیجه نمی مونه خیلی درست و عاقلانه ست. من نیم ساعت وجود اون دو تا آدم مزخرف رو تحمل کردم و بعد یه اتفاق هیجان انگیز افتاد که دقیقا استحقاقش رو داشتم.

سیما بزرگ شده بود. در فاصله دو سه سالی که من ندیده بودمش به اندازه ده سال رشد کرده بود.  زیباییش هم چند برابر شده بود و وقارش حال آدمی مثل من رو حسابی خوش می کرد. چشمهای عسلی و خمارش کمی بزرگتر شده بودن و موهای طلاییش هنوز افتاده بودند روی شونه هاش. شیرینی کلامش آدم رو کلافه می کرد و سر شوق می آورد. سیما خیلی با من خوب رفتار کرد و کاملا مشخص بود که از دیدار با من اونم شاد شده.  این شانسی بود که هر بار در خونه منو نمی زد.

وارد سالن که شدیم تمام دغدقه من کنار سیما نشستن بود. حاضر نبودم به هیچ قیمتی بذارم کمی ازم دور شه. درک این مطلب اونم تو جامعه ای که گرگ ها منتظر بره خوش برو رویی مثل سیما اند سخت نبود و من خوب می دونستم که نباید اجازه بدم نگاه گرگ ها سیما رو آزار بده. نمی تونستم قبول کنم که کس دیگه ای غیر من کنارش باشه بنابراین به هر زحمتی بود صندلی مون رو کنار هم جور کردم. این بهر زحمتی هم داستان تلخی داره واسه خودش. فکرش رو بکنین ملت حاضرن بخاطره پنجره کناری هواپیما به هر دری بزنن ولی اون شب همه مایل بودن فقط تو صندلی خودشون بشینن. آدمها گاهی غیر منطقی و خودخواه می شن و البته کمی حسود که از چشمهاشون می شد اینو خوب فهمید. آدمهای ندید بدید که تا حالا تو عمرشون همچین تیکه ای رو ندیده بودن. بگذریم.

من تمام زمان نمایش رو به سیما نگاه کردم. دلم نمی اومد چشم ازش بردارم. بنظرم اولش این کارم کمی معذبش کرد ولی بعد کم کم عادت کرد. یه لبخند ملیحی تو طول نمایش روی لبهاش بود و من اینو گذاشتم به حساب دیدار دوباره من. تمام هفتاد دقیقه نمایش صدای ضربان قلبم قابل شنیدن بود و من توان کنترلش رو نداشتم. چند بار فکر کردم که باید دستش رو بگیرم تا شاید کمی آرامش به قلب وارد بشه اما جرات نکردم. نمی خواستم با عجله همه چیز رو خراب کنم. بنابراین صبر کردم و خودم رو یه آدم حسابی نشون دادم.

بعد از نمایش پیشنهاد دادم که کمی حرف بزنیم. چهار نفری، دو به دو دور پارک با نقد از تاتری که من چیزی ازش ندیده بودم قدم می زدیم. هر بار که من در مورد یکی از عناصر مهم تاتر که در نمایش جاش خالی بود حرف می زدم سیما محو من می شد و با این کارش همه چیز رو برام آسون می کرد. حالا حتی از حرف زدن نسیم هم لذت می بردم. و با جمع کردن دستهام توی سینه ام به حرف هاشون با دقت گوش می دادم. اصلا احساس حرف زدن با آدمهای احمق رو نداشتم. همه چیز شیرین و راضی کننده بود.

کمی که از قدم زدنمون گذشت درد عجیبی تو سینه ام حس کردم. درد با این فکر شروع شد که اگه الان اینا برن من باید چیکار کنم. طاقت یه لحظه دوری از سیما رو نداشتم. می خواستم مال من باشه. نبودنش در زندگیم یه فاجعه می شد و حتی جرات فکر کردن به این موضوع رو نداشتم. در ذهنم تمام راهکار ها رو بالا و پایین کردم. چه حرفی باید می زدم تا راهی برای دیدار دوباره باز می کردم. بعد فکر کردم که نباید از طرف خود سیما وارد بشم. قشنگ تابلو می شد و ممکن بود موقعیتم رو از دست بدم. نمیتونستم از طریق نسیم هم وارد بشم ممکن بود که خسرو غیرتی بشه. تنها راه ممکن خود خسرو بود.

خسرو همیشه یه عقده حقارت بابت قطع رابطه با من داشت. با رفتاری که باهاش کرده بودم اطمینان داشتم که دو چیز ممکن از طرف اون سر بزنه. یا منو بخاطر رفتار گذشتم پس می زنه و یا بخاطر دوباره بدست اوردن دوستیمون با کله می افته به دامم. به این مسیله که ممکن خسرو بخواد از من انتقام بگیره فکر نکردم. بنظرم کوچکتر از این بود که بتونه از این فکرها بکنه. بنابراین از راه خسرو وارد شدم و متوجه شدم که بدش نمی آد از طریق من با دوست ناشرم آشنا بشه.  زده بودم به هدف. اون احمق از همون زمانها توهم نویسنده شدن داشت. و وقتی بهش گفتم که کتاب داستانم زیر چاپه چشمهاش برق زد. باقی ماجرا کسل کننده شده بود و من تمرکزم فقط روی نزدیک شدن به سیما بود اونم از طرف خسرو. باید کاری می کردم که خسرو به بهانه بدست آوردن من، خواهر زنش رو بندازه تو دامنم. نقشه ام خوب پیش رفت و کلکم گرفت.

بعد از اون شب ما بطور مداوم با هم رابطه داشتیم. من خسرو رو تو یه مهمونی که به بهانه چاپ کتابم گرفتم بهمراه زن و خواهر زن عزیزش دعوت کردم و این دعوت تبدیل به جلسات هفتگی شد. تقریبا هر سه شنبه شب سه نفری خونه من بودن و ما در مورد همه چیز حرف می زدیم.  حالا من و سیما بهم نزدیک شده بودیم ولی هنوز من می ترسیدم که یه وقت همه چیز رو خراب کنم. بنابراین فقط روی پروژه جلب اعتماد سیما کار کردم. حواسم کاملا به خسرو و نسیم هم بود. مهمونی های چهار نفرمون رو کاملا با کلاس برگذار می کردم و می دونستم با این کارم دقیقا دارم به هدف می زنم. حاضرم قسم بخورم که نسیم طول هفته روز شماری می کرد تا وارد مهمونی با شکوه چهار نفرمون بشه. چون من کاملا نسیم رو می شناختم و با روحیاتش آشنا بودم می دونستم چطور دلش رو بدست بیارم.

تو همه این مدت من کار اضافی ازم سر نزد و این باعث شده بود که احترام زیادی برام قایل باشن. تنها کاری که برای جلو بردن رابطه ام با سیما می کردم دست دادن گرم و محبت انگیز بود. هر وقت اون دستهای ظریفش رو برای دست دادن جلو می آورد با احترام کمی خم می شدم و بعد به شکلی که چند لحظه ای دستش تو دستم بمونه اونو می گرفتم و مثل کسی که گنجشک کوچکی رو در هوا ول کنه دستش رو رها می کردم. اون از این شیوه دست دادن با من خنده اش می گرفت و همیشه با یه لحن محبت امیزی این کار من رو نشانه مهربونی می دونست. هیچ وقت بجز چشمهاش به جایی دیگه از تنش نگاه نکردم. با این کارم نشون می دادم که چه آدم چشم پاکی هستم. و اون هم دقیقا همین کار رو می کرد. یک رابطه زیبا در حال شکل گرفتن بود. از دیدن لرزش مردمک چشمهاش دلم لرزه می گرفت و تمام طول هفته رو با خیال این لرزش های آرامش بخش می گذروندم.  چشمهاش، آرایش لطیفش، لباس های زیبا و موهای همیشه براقش تاثیر عجیبی روی من گذاشته بود.

بعد از دو سه ماه بالاخره به این نتیجه رسیدم زمان گفتن حرف دلم به سیما رسیده. رابطه ما انقدر صمیمی شده بود که نیازی به دخالت  خسرو یا نسیم نمی دیدم. البته آشنا کردن خسرو با دوست انتشاراتیم که منجر به چاپ کتاب مجموعه داستانش شده بود همه چیز رو برام اسون کرده بود. بهرحال تا پیش از من اون خواب چاپ کتاب هم نمی دید. خب این وسط نسیم تونسته بود از راه کتاب همسرش حسابی به کلاسش اضافه کنه. من می دونستم که عضو موثر و مفیدی برای خانواده اونا شدم و حتما از رابطه من با سیما حمایت می کردن.

بعد از چند جلسه همراه چندین نویسنده و ناشر یه مهمونی خودمونی درست مثل روزهای ابتدایی ترتیب دادم و قرار گذاشتم که تو اون مهمونی همه چیز رو تموم کنم. شاید بهتر بود که تو همون چتهایی که با سیما داشتم حرفمو می زدم ولی من طوری شخصیت خودم رو بالا برده بودم که چت کردن و پیشنهاد دادن بهش لطمه می زد. خسرو از پیش بهم پیام داده بود که کمی دیرتر می رسه و سیما و نسیم خودشون زودتر می ان. نتونستم طوری که متوجه نشه مجبورش کنم که ترتیبی بده نسیم منتظر اون بمونه و سیما زودتر بیاد. بهر حال منتظر نسیم و سیما موندم.  نسیم و سیما همراه یه پسره دیگه وارد خونه من شدن.  اول فکر کردم که خسرو هم تونسته بموقع بیاد ولی اون خسرو نبود. اون پسر نامزد سیما بود که در همین هفته آخر باهم نامزد کرده بودن. حالم اصلا خوب نبود. نمی تونستم باور کنم همچین خیانتی در حق من کرده باشن. من هفته ها با اونها در مهمونی هامون حرف زده بودم ولی اونا هرگز به یه پسره دیگه اشاره نکرده بودن.  خود سیما از همه بدتر. چطور می تونست شب ها تا نیمه شب با من چت کنه و حرفی از یه پسر دیگه نزنه.

برای چند روز حالم بد بود و دیگه نمی خواستم از اون آدمهای کثافت چیزی بشنوم. اونها هم بعد از اون شب دیگه خبری از من نگرفتن. برام عجیب بود که به اندازه ای هوش از خودشون نشون داده بودند که حال و قصد منو فهمیده بودن و خودشون گورشون رو از زندگیم گم کرده بودن. چند هفته طول کشید تا من بتونم اون آدم قبلی بشم و بابت ضربه ای که خورده بودم دوباره دل و دماغ اینو پیدا کنم که روزی رو بدون نوشیدن چیزی بگذرونم.

یروز به این نتیجه رسیدم که باید کتاب خسرو رو بگیرم و بخونم. دوست ناشرم چند بار خواسته بود یه نسخه برام بفرسته ولی من هیچ وقت نخواستم این کتاب رو داشته باشم.  رفتم انقلاب ولی کتاب تمام نسخه هاش تموم شده بود. اوضاع خنده داری بود. کتاب خسرو متوهم بعد از چند هفته تموم شده بود و رفته بود واسه چاپ دوم.

دنبال کتاب خسرو رفتن تمام اون ماجرا رو دوباره برام زنده کرد و به صرافت این افتادم که از ماجرا سر در بیارم.  نمی تونستم مستقیم از خسرو و حتی سیما بخوام بنابراین به دفتر دوست انتشاراتیم رفتم. کتاب رو اونم نداشت ولی قول داد هر طوری شده یه نسخه برام پیدا کنه.  با هزار زحمت نشونی خونه خسرو رو گرفتم و رفتم در خونه اش. قصد نداشتم خودم رو نشون بدم فقط می خواستم کمی اطلاعات بدست بیارم. می تونستم با تعقیب سیما یا نسیم نشونی خونه مادرشون رو بدست بیارم. ولی همه حرف هاشون دروغ بود. کسی بنام خسرو در اون خونه زندگی نمی کرد. دیگه نمی دونستم چطور باید اطلاعات گیر بیارم. انتشاراتی هم چیزی بیشتر از من نمی دونست.

چند نسخه از کتابم برداشتم و به بهانه ارسال برای همکلاسی های دوره بازیگری نشونی چند تا از بچه ها بعلاوه خونه نسیم رو گرفتم. مجبور شدم چند جلد از کتاب خودم رو بخرم و امضا کنم و براشون بفرستم. رفتم به نشونی که از نسیم گرفته بودم. زنگ زدم فقط مادر نسیم خونه بود. خودم رو دوست قدیمی خسرو و نسیم معرفی کردم و با پررویی رفتم بالا. مادر نسیم گفت که سیما همون چند سال پیش تصادف کرده و از دنیا رفته  و نسیم هم هیچ وقت ازدواج نکرده.  بهم ریخته بودم. چاپ کردن یه کتاب انقدر مهم بود که بخوان بخاطرش همچین بازی کثیفی دربیارن؟

دوست ناشرم یه نسخه از کتاب برام پیدا کرده بود. کتاب رو گرفتم و شروع کردم به خواندن. دستکم می تونستم بفهمم که کتابش چطوره. با بی میلی داستانک اول رو خوندم.  برخلاف نظرم داستان های خسرو بد نبودن بلکه خیلی هم خوب نوشته شده بودن. در وسط کتاب به یه داستان برخوردم که چهره خسرو رو برام نشون داد و دستش رو برام رو کرد. تو اون مجموعه داستانی بود که زن و مردی توسط طعمه کردن خواهر زن، تونسته بودن زندگی دوست مشترک قدیمیشون رو نابود کنن. برام خیلی عجیب بود. خسرو گفته بود که تمام داستان هاش رو نوشته و قاعدتا اونها می باید پیش از دیدار مجدد ما روی کاغذ اومده باشن. لعنت به شما. فقط می تونستم همین رو بگم. کاری از دستم بر نمی اومد. گیرم که دستم به خسرو و نسیم می رسید چه کاری ازم بر می اومد. بجای هر کاره احمقانه ای تصمیم گرفتم که همون بلایی که سر من آوردن سر خودشون بیرام. بنابراین این داستان رو دقیقا با نام اصلی خودشون یعنی خسرو و نسیم نوشتم.

می دونم که داستان منو خوندید.  می خوام بهتون بگم که حالم ازتون بهم می خوره.

منتشر شده در داستانک

نظر

  1. پلاک 80 پلاک 80

    اخرین باری که نوشته ای با این حجم توو وبلاگ جذبم کرده بود واقعن یادم نمیاد…

    • پیمان پیمان

      لطف داری
      نوشته های شما باعث می شه ما همچنان به وبلاگ نویسی ایمان داشته باشیم.
      ممنون که می خونی رفیق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *