رفتن به نوشته‌ها

هیچ چیز غیر ممکن نیست حتی خود غیر ممکن

با دست راستش بازوم رو گرفته بود و پنجش رو تو لباسم فرو کرده بود. زور می زد که منو از سمت راست تخت بندازه پایین. دست چپش رو خم کرده بود و به شکمم فشار می آورد. این تقلاها کمکش نمی کرد. فقط باعث می شد روی تخت چپ و راست بشیم در حالی که من روی شکمش نشسته ام. صحنه مضحک و خنده داری بود. از بودن در این لحظه لذت می بردم و دوست داشتم مدت زمانش رو بیشتر کنم. اما طمع خفه کردنش دست از سرم برنمی داشت. باید زودتر به نقطه اوج لذت می رسیدم و ارضا می شدم.

فشار دستاش کمتر و کمتر شد. فشار زانوهاش از پشت کمرم برداشته شد و زانوهاش ول شدن روی تخت درست پشت من. این حرکتش حالم رو بهم زد. نباید انقدر زود از دست و پا زدن دست می کشید. این ذلیل شدن و زود جا زدنش دیوونم می کرد. همیشه همینطور ضعیف بود. بارها بهش گفته بودم که زود خسته می شه و باید بیشتر تلاش کنه. هیچ وقت به حرفهای من اهمیت نمی داد.

صورتش از رنگ زرد به قرمز رسیده بود و بعد بنفش شده بود. دیگه ضربان گردنش رو حس نمی کردم. وقتی شروع کردم نبض گردنش که به پوست دستم می خورد بهم آرامش می داد ولی حالا این آرامش رو هم ازم گرفته بود. مثل کل زندگیمون که یواش یواش آرامش من رو بهم زد و بعد دیگه اثری ازش باقی نموند. اون یه خونخوار بود که روان منو میک می زد و روحم رو خالی می کرد. از این وضعیت چندش آور راضی نبودم. یک لحظه به این فکر کردم که شاید دیگه دلم نمی خواد خفش کنم. دستهام رو شل کردم. جریان هوا وارد ریه اش شد و پوست دستم نوازش خفیفی رو حس کرد. حال خوبی بهم دست داد. جیغ بلندی کشید و محکم به پایین تخت سمت چپ پرتابم کرد. توی دلم ازش خوشحال شدم اما نمی تونستم اجازه بدم زیاد به این رفتار طلبکارانه خودش ادامه بده. دوباره عصبانی شدم. چطور جرات کرده بود. حس دوگانه ای داشتم؛ هم از اینکه راحت تسلیم نشده بود سرخوش شدم و هم از اینکه جرات به خودش داده بود که بمن حمله کنه خشم عجیبی گرفتم.

روکش تخت رو برای بلند شدن کشیدم. می خواستم پاشم و انقدر با مشت و لگد بزنم تا استخونهاش خرد خاکشیر بشن. تصور کردم که چقدر از شنیدن تق تق شکسته شدنشون آروم می گیرم. لبخند رضایتی زدم ولی زود جمعش کردم. به نفعم نبود که منو راضی ببینه. باید اقتدار خودم رو حفظ می کردم. روکش در رفت و محکم زمین خوردم. حالا چطور این افتضاح رو درست کنم. درد شدیدی تو انگشت کوچک پای راستم حس کردم. خورده بود به لبه درب اتاق. بی حیا زده بود انگشت پام رو شکسته بود. باید درس خوبی بهش می دادم که پاش رو از گلیمش بیشتر دراز نکنه. دستم رو گرفتم روی همه انگشتهای پام ولی آروم شروع کردم به خندیدن. می دونستم که این خنده من حتما زهرش رو خواهد ترکوند و این فرصتی دوباره می شه تا من کنترل اوضاع رو بدست بگیرم. خنده ام رو از عمد به قهقهه تبدیل کردم که اثر ترسناکی روش بذاره. باید موقعیت رو درست درک می کرد. همیشه با خنگ بازیهاش لج منو درمی آورد. دیگه بهش اجازه نمی دم که با روان من بازی کنه.

سایه کثیف نگاهش رو حس کردم. از آینه میز توالت خیره شده بود. دلم ریخت. اعتماد بنفس عجیبی تو نگاهش بود. باید زودتر این اعتماد بنفس رو می شکوندم. از لبه میز توالت استفاده کردم و به سختی روی پاهام ایستادم. نگذاشتم کوچکترین ضعفی تو این حرکت من ببینه. بدون اینکه چشم از نگاهش بردارم رفتم کنار تخت. تمام تنم لرزید. شوق کشتنش در من جنب و جوش می کرد. موهای تنم سیخ شده بود. نمی خواستم خفش کنم ولی هنوز دوست داشتم کارش رو تموم کنم. اینبار کمی کثیفتر. حس عجیبی در من شروع به رشد کرد. حسی که دوست داشت ریخته شدن قطره قطره خونش رو کف اتاق ببینه. تصویری که دیدم لخته خونهای زیادی بود که پخش شده بود و حتی تا دیوار بالای تخت رسیده بود. این فکر حالم رو بهتر کرد. بهش خیره خیره نگاه می کردم. نمی گذاشتم با نگاه نافذش قدرتم رو ازم بگیره. بهش نگاه می کردم و در ذهنم شیوه کشتنش رو تصویر می کردم. چاقویی بود که بالا پایین می رفت و سوراخ هایی در تنش بوجود می آورد که ازشون خون جهش می کرد. انتخاب خوبی بود. نفس عمیقی کشیدم و استرسم از بین رفت.

به نوع چاقو فکر کردم. اینکه می خوام از چه نوع چاقویی استفاده کنم تمام وجودم رو گرفت. اشتیاق دوباره بهم رو آورده بود. احساس تازه بودن می کردم. چاقوهای مختلفی جلوی چشمم رژه رفتن. نمی تونستم نگاهم رو ازش بردارم. اون همین طور خیره بود و اگه نگاهم رو ازش می گرفتم می تونست نشانه ضعف باشه و این توهم رو بده که شاید بتونه بیشتر از این پیش بره. شاید حتی به این توانایی برسه که به فکر کشتن من بیوفته. نباید می گذاشتم فقط با یک نگاه جای خودش رو با من عوض کنه. سیلی محکمی زدم به صورتش. بلافاصله جای انگشتهام رو دیدم. زیبا بود. اما اون کم نیاورد و همچنان نگاه می کرد. تیزی نگاهش به جونم افتاده بود. داشت مثل خوره وجودم رو می گرفت. ممکن بود بتونه با نگاهش از داخل خالیم کنه. اونوقت دیگه از پسش بر نمی اومدم.

چاقوی دنده ریز با دسته محکم و بزرگ رو انتخاب کردم. در مورد نوکش مطمین نبودم. شاید می خواستم کلا مثل ساطور باشه. عجب دوراهی بی مزه ای. چرا باید برای انتخاب چاقو اینقدر انرژی بذارم. اینم از اون لحظه های رنج آور زندگیه. باید فکرم رو جمع می کردم. تمرکز کردم و به آشپزخونه و چاقوهامون فکر کردم. چیزی که نیاز داشتم رو داشتیم. فقط حیف که ساخت چین بود. من بعد از دیدن فیلم ۱۲۷ دیگه به چاقوهای چینی اعتماد ندارم. صدای بریدن دست شخصیت فیلم تو مغزم می پیچه و دیوونم می کنه. نمی تونم همچین شرایطی رو تحمل کنم. شنیدن صدای بریده نشدن دست و پاهاش بهم هجوم آوردند. دستهام رو روی گوشهام گذاشتم و فریاد زدم. این بهترین راه برای خلاص شدن ازون صدای لعنتی و شوم بود.

از اینکه هنوز آروم جلوم بود و بهم زل زده بود کلافه شدم. اینهمه اتفاق که داشت برای من می افتاد اصلا برای اون مهم نبود و این لجم رو درآورده بود. با پاشنه پا محکم زدم به صورتش. خون از دماغش جاری شد و من کمی بهتر شدم.  انتقام نگاه خنده دارش رو گرفته بودم. نشستم روی شکمش. اینبار زانوهاش را بالا نیاورد. باید حالی که چند دقیقه قبل موقع خفه شدن داشت رو براش زنده می کردم تا کمی از این اعتماد بیخودش کم می کردم. فایده نداشت. همین طور بی پروا بهم زل زده بود. چشم هاش مثل وزغ باز بودن و تمام حرکات منو زیر نظر داشتن. یچیزی وارد من شد. متوجه شدم که دیگه از مردن نمی ترسه. شاید اینکه قراره چطور کشته بشه براش اهمیت نداره و این اوج حقارته برای من. اصلا از وضعیتی که توش بود احساس خوبی نمی کردم. الان دیگه کنترل اوضاع دست اون بود. اون بود که بهم دیکته می کرد چه حالی داشته باشم. لعنتی دوباره این کار رو کرده بود.

تازگی کشتن یه انسان ازم گرفته شده بود. می دونستم که دیگه وحشت نکرده و منو به نگاه یه موجود خبیث نمی بینه. دستهام رو گذاشتم روی صورتم. برای چند لحظه می خواستم از این وضعیت حقارت کمی دور بشم. از لای انگشتهام نگاش کردم. همین طور نگاهم می کرد. شهامت رو تو چشمهاش می دیدم و حرص می خوردم. هیچ دلسوزی براش نداشتم. برعکس خوب معلوم بود که دلش برای من بدجوری می سوزه. من تبدیل شده بودم به موجود حقیرکه قابلیت لذت بردن از خشونت رو  از دست داده بودم. دوست نداشتم در مورد من اینطوری فکر کنه. اگه می تونستم کاری کنم که دوباره بترسه شاید تازگی خفه کردنش رو زنده می کردم. الان دیگه برام مهم نیست چطور بکشمش فقط باید اون حس برگرده. حسی که توش از من التماس می کنه که دست از سرش بردارم و من برنمی دارم. برای همین به دست و پام می افته و زار می زنه. گریه هاش همیشه باعث آرامشم بوده. زجه زدنهاش بی نهایت لذت بخش بود. اما این حق رو هم از من گرفته. کارم تبدیل به یه کار کسالت بار شده بود. ژاپنی ها برای تازه نگه داشتن ماهی اونها رو بعد از گرفتن از دریا داخل تنگ بزرگی می اندازن. این کار باعث میشه لحظه مرگ تا زمان سرخ شدن عقب بیوفته و ماهی ها تازه بمونن. حتی برای اینکه ترسشون از مردن نیوفته و حس هولناک رو تا لحظه کباب شدن داشته باشن یه کوسه داخل اون تنگ می اندازن.  راهکار منم همینه. باید یه کوسه داخل تنگ می انداختم.

خستگی از تنم رفته بود. شاید کشیدن یکی از ناخن هاش حس تازگی مرگ رو برگردونه. ناخن انگشت همونی رو که از من شکونده بودکشیدم. ناخن انگشت کوچک پای راستشو. صدایی نکرد. تمام شده بود. امیدم رو با ساکت موندش بر باد داد. همونطور که در طول زندگی مشترک گهمون تمام امید های منو گرفت و تبدیل به شام شبش کرد. فاجعه رخ د اده بود، بدتر از تمام فاجعه های این سالها. از روی شکمش بلند شدم. من باخته بودم. جای تر شدن روی تخت لای پاهاش افتاده بود. این اثر نمناک، خبر خوبی بود. شاید هنوز چیزهایی مونده بود که ازش بگیرم تا اونو تبدیل به آدم در حال مرگ کنم که ا امیدوار  با مرگ می جنگه. تا نفس آخر دست از مبارزه بر نمی داره. آدمی که طبیعتش زنده باشه بهش اجازه نمی ده به این راحتی ها تسلیم مرگ بشه. آدم سرزنده.

بهش نگاه کردم و با نگاهم متوجه خیس بودن شلوار و تخت کردم. فکر کردم با این کار شرمنده اش می کنم. فکر کردم با این کار طعم زنده بودن و زندگی بهش برمی گرده تا من بتونم دوباره ازش بگیرم. همونطور که اون سالها زندگی منو گرفته بود و شیره اونو مکیده بود. هیچ اثری از شرمندگی درش ندیدم. خدای من آدم چطور می تونه اینقدر بی قید باشه.  پاشو احمق. جاتو خیس کردی. لعنتی قدرتش از من بیشتر شده بود. یجوری نقطه ضعف منو پیدا کرده بود و حاضر نبود اونو بهم برگردونه. مال خودش کرده بود. این حال رو نمی خواستم. من می خواستم مال خودم باشم.

بلند داد زدم: “دیگه نمی کشمت”. به زندگی رقت انگیزت ادامه بده بدبخت مفلوج، آشغال بی ارزش. درب اتاق رو باز کردم و از اون فضای یاس آور خارج شدم. تصمیم گرفتم که دیگه افسار زندگیمو دست هیچ کسی ندم. تصمیم گرفتم آزاد باشم. وسایلم رو جمع کردم و برای همیشه از اون خونه تاریک و شکنجه آور خارج شدم. درب خانه رو محکم پشت خودم بستم تا آخرین تیر رو هم بهش زده باشم.

 

 

 

منتشر شده در داستانک

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *