رفتن به نوشته‌ها

کارهایی که می خواهیم بکنیم نمی کنیم

من شراب زیاد نوشیده بودم و بعد قهوه و بعد باز هم عرق استرگا نوشیدم و مست شدم و برای کشیش شرح می دادم که چطور ما کارهایی که می خواهیم بکنیم نمی کنیم و بعد دیگر هرگز آن کارها را نمی کنیم.

لاکتابی کاغذی ام را که از نشر افق برداشته ام بین صفحه سی و دو  و  سی و سه کتاب وداع با اسلحه می گذارم. افتاده ام به دور کتاب خوانی و نوشتن و کتاب خوانی و باز نوشتن که در یکی از مقاله های کتاب حرفه: داستان نویس خوانده ام. نام نویسنده مقاله در ذهنم نیست اما از اینکه آن چرخش دایره وار در من اتفاق افتاده خوشحالم و راضی. این بار دوم است که کتاب را می خوانم. راستش می خواستم “خشم و هیاهو” را بخوانم اما بعد از بیست صفحه پشیمان شدم. شاید احساس کردم زمانش نرسیده. هر بار همین کار را می کنم. من در زمان داستان خواندن به چیزی نیاز دارم که من را از این دنیا قطع کند. کامل می دانم چرا می خوانم و چرا می نویسم. می خوانم که از دنیا قطع شوم و از دست افکار « بیهوده انگاری»  زندگی ام خلاص شوم. و هرجا که از خواندن خسته می شوم می نویسم تا با نوشتن و به روی کاغذ آوردن آن افکار راه دیگری برای خلاصی از آنها داشته باشم. هر بار که می خوام به نوشتن جدی فکر کنم و ترس عجیبی سراغم می آید. نکند با پیگیری جدی نوشتن، خاصیت آرامش بخشی اش را برایم از دست بدهد. بعد از کلی روانشناس و روانکاو و قرص و هیپنو و کوفت و زهرمار به اجبار به نوشتن پناه آورده ام. هنوز نمی دانم چه اتفاقی در من پدید آمد که نوشتن برایم سهل و دلپذیر شد. سابق نوشتن برایم مثال کوه کندن بود و حالا ننوشتن مثال زیر کوه جان کندن. تمام درد و رنج های زندگی جایشان را به رضایت خاطر و آسودگی می دهند. حتی زمانهایی که اینگونه می نویسم که دوست ندارم.

گاهی اختیارم دست خودم نیست. وقتی می نویسم از صورت ادبی یا رسمی فعل ها و کلمات استفاده می کنم. حالتی از زبان که خیلی باهاش حال نمی کنم بجز زمانی که یه رمان یا داستان از همینگ وی یا فاکنر یا داستایوفسکی می خونم. این روزها حتی تاثیر خود داستان هم روم تغییر کرده. دیگه بعد از خوندن چند پاراگراف برای فهمیدن شخصیت اصلی داستان به عقب برنمی گردم. دیگه توصیف های طولانی دشت و درخت و ساحل اذیتم نمی کنه. فکر کنم زمانش رسیده که یکی از کتاب های دولت آبادی رو بخونم.

طوری که کتاب رو روی کاناپه گذاشتم نگاهم به جلد می افته: وداع با اسلحه. پیش تر ها این عبارت برام فقط یه مفهوم داشت و اون جنگ و فرار از اون بود. جنگ و آسیب هایی که به آدم می زنه. ولی الان مفاهیم بیشتری تو ذهنم می آد. اسلجه الان برام حکم همه چیز رو داره. همه چیزهای خوب و بد. بنظرم عبارت «وداع با اسلحه»  می تونه فرار از خشونت یا فرار از یه وسیله برای دفاع از خود باشه. که در دومی می تونه معنی مثبت پیدا کنه. اما الان به همه چیزهای خوب که به آدم صدمه می زنن می رسم. البته خودم خیلی این حال رو
تحویل نمی گیرم و ازش می گذرم. بنظرم گوز گوز الکی می آد. آدم وقتی دلش بخواد می تونه از همه چی کرسی شعر فلسفی ببافه. و من دیگه از این نوع فکر کردن فراری ام. الان به زندگی کاربردی و عملگرایی فکر می کنم. به زندگی کردن آنطور که باید زندگی کنم.  من طوری باید زندگی کنم که هر لحظه دستکم دلیل موجهی برای رضایت از خودم داشته باشه. به سختگیری خودم عادت کردم. دست از این فکرها برمی دارم.

می رم یه لیوان چایی می ریزم و با کیک می خورم. احساس ضعف ندارم اما دلم چایی می خواد. سیگار تیر مو روشن می کنم و پک می زنم. هیچ وقت نتونستم در مزمت سیگار چیزی بگم و یا حتی بهش فکر کنم. وقتی من با گرفتن عادت وار سیگار لای انگشتام احساس خوبی دارم، خب دارم. حالا چرا باید به ضررهاش فکر کنم که باعث بشه خودم رو بخوام قانع کنم که باید ترکش کنم. فعلا خیال ترک کردن ندارم.

از اینکه بعد از سی سال عادت حل کردن قند یا شکر در چایی رو ترک کردم خیلی از خودم راضی ام. علاقه شدیدم به صبحانه باعث شده بود نا خودآگاه چایی روزانه ام رو هم شیرین بخورم. اما الان با گذاشتن حبه قند گوشه لپم احساس نعشگی خوبی می گیرم. دو روز پیش فهمیدم ممکن دلیل این همه سر زدنم به دستشویی قند داشتن باشه که باعث شد بعد فهمیدنش کمی فکر منفی سراغم بیاد ولی بهش خیلی پا ندادم. فرقی نمی کنه قند داشته باشم یا سرطان ریه، فعلا حاضر به ترک کردن هیچ کدومشون نیستم. نه سیگار و نه خیسوندن قند گوشه لپ چپم.

متوجه نمی شم کی سیگارم تموم شده. کل طول دود شدن سیگار رو خرج نوشتن کردم و این یعنی حروم کردن لذت سیگار کشیدن. یکی دیگه روشن می کنم و دست از نوشتن می کشم و چند تا پک حسابی می زنم. وقتی لذتم از سیگار کامل شد برمی گردم
سر داستانم. ولی میل نوشتن جاش رو به خوندن داده. کتاب رو بر می دارم.

همچنان که ما حرف می زدیم دیگران بگو نگو می کردنند…

منتشر شده در دست‌نوشت

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *