رفتن به نوشته‌ها

سیاه سفید مطالب

این مغز لعنتی

مستاصل دستم رو می ذارم روی سرم، داغ نشده. می دونم که کار بی خودی می کنم ولی تقصیر این عبارت مسخره “مغزم داغ کرده” است. مثل تیکه ای از یک آهنگ که بی دلیل تو سرت تکرار می کنی و می دونی که کار مضحکیه. مغزم داغ کرده، مغزم داغ کرده، مغزم داغ کرده. اینکه چی باعث می شه دستم رو بذارم روی سرم رو نمی دونم ولی معنیش رو خوب می فهمم. لعنت به کسی که این جمله رو برای بار اول گفت. آدمها گاهی چرندیاتی می گن که دیگران رو تو بدبختی می کشونن. این باعث می شه فکر کنم بیشتر آدمها جز زر زدن کار دیگه ای ندارن. مغزم داغ کرده. برای نجات پیدا کردن ازش باید فکر کنم. باز باید همون کار مسخره رو بکنم: فکر کردن. فکر کردن کار احمقانه ایه، دستکم برای من. چون دلم نمی خواد گرفتار تکرار بشم تلاش می کنم کمی فکر کنم

عشق و حال بچگی مزخرف

از همون بچگی از بچه بودن متنفر بودم. کلی از وقت بچگی من صرف نشستن و فکر کردن به این موضوع مه گذشت که اگه بچه نبودم چی می شد. گاهی به فکرهای عجیب غریبی می رسیدم که الان اصلا دلم نمی خواد در موردشون حرف بزنم. فقط همینو بگم که بچگی و فکر بزرگونه کردن اصلا بهم نمی خورن. چیزی که تو بچگی از همه بیشتر اذیتم می کرد کتک خوردن واسه حرف شنو نبودن بود. رابطه کتک خوردن و حرف شنو بودن خیلی بطور مسخره ای مزخرفه. فکر نکنم تا حالا هیچ بزرگتری نشسته باشه به این موضوع مهم درست فکر کرده باشه. حالا رابطه اون دوتا با عشق و حال که خیلی بدتر بود. یعنی هرچقدر بچه حرف شنو تری بودی کتک کمتری می خوردی، در عوض عشق و حال هم نداشتی. کتک کمتر در مقابل حال کمتر.

اسیر فکر کردن نشوید

سخت ترین زمان زندگیوقتیکه بی خود و بی جهت می شینی به فکر کردن. به گذشته فکر می کنی، به الان و بهآینده. همش کار همین مغز لعنتیه که یک ثانیه در روز دست از کار نمی کشه. اساسا منبا خود مغز مشکلی ندارم. چون به عنوان قسمتی از بدن درست سر جای خودش نشسته. فقطاین کار مزخرفشه که حال منو بهم می زنه. دلم می خواد یبار درست حسابی بشینم باهاشحرف بزنم و تکلیف این لعنتی رو مشخص کنم. نه اینکه من عاشق حرف زدن باشم، نه من ازحرف زدن متنفرم. بنظرم گفتن اینکه بشینی با مغزت حرف بزنی خیلی مسخره اومد. بهرحالمن ترجیح می دم که بیشتر وقتها تو سکوت بگذره. چه کسی با من باشه چه نباشه

الان وقت چای ریختنه

الان وقت چای ریختنه. این جمله رو بارها وسط حرف زدنش به خودم می گم. بعد دو تا چای می ریزم و می شینم پای باقی حرف هاش. همیشه دلم براش می سوخت، هنوزم می سوزه. اون فکر می کنه وقتی حرف می زنه من به حرف هاش گوش می دم. البته منم به این توهم با تکون دادن سرم کمک می کنم. ولی واقعیت اینکه من به چیز دیگه ای گوش می دم. من به خودم گوش می دم. به حرفهایی که تو مغزم به خودم می گم. این کار رو همیشه می کنم، حتی وقتیکه خوابم. عمیق ترین خواب دنیا برای من با خروپف شروع می شه. یعنی خروپف نشونه داشتن خواب عمیقه واسه من. این یکی از زیبا ترین و لذت بخش ترین لحظات عمرمه. حیف که زیاد اتفاق نمی افته. اوج این لذت وقتیکه آب دهنم آویزون میشه چند قطره روی بالش می افته. خیسی بالش رو که با گونه ام حس می کنم، دیگه اطمینان پیدا می کنم که تو خواب عمیقم. تف و خروپف از عناصر لذت ان برای من. البته باید به اون حرف زدن با خودم تو خواب رو اضافه کنم. محشره. گاهی تا صبح در خواب عمیق با خودم حرف می زنم. و این حرف زدن باعث می شه صبح خسته و کوفته انگار که کوه کنده باشم، بیدار شم. تمام لذت شب یک طرف و بیداری لعنتی صبح یک طرف. من اساسا با بیدار شدن مخالفم. بهتره آدم هیچ وقت بیدار نشه. بیداری از هر نوعش دردآوره.