رفتن به نوشته‌ها

Plan B

Plan B

اینکه من Plan B دارم خیالم رو راحت می کنه هیچ مشکلی نمی تونه منو از پا بندازه. تو سخت ترین لحظات زندگی هم من می تونم آسوده باشم و زیاد به خودم فشار نیارم. چون خیالم راحته Plan B هست. هیچ وقت تو هیچ شرایط ترسناکی دست و پای خودمو گم نمی کنم چون می دونم با کمک اون می تونم در نهایت خودم رو از اون موقعیت خلاص کنم. آرامش قلبیم رو مدیون همین تصمیمم چون نمی ذاره غصه هیچ چیز الکی رو تو دنیا بخورم و بشینم برای خودم منفی بافی کنم تا جونم در بیاد. اگه من نشسته بودم و به این نتیجه نرسیده بودم حتی نمی تونستم تا امروز دوام بیارم. با این همه حجم بدبختی که مال خود زندگی چی کار می کردم نمی دونم. برام مهم نیست که دیگران چقدر می تونن گونی های گه زندگیشونو با خودشون حمل کنن و خم به ابرو نیارن، یکلام من اهلش نیستم.

اساسا دوام آوردن کار من نیست. من به یه تکیه گاه روانی نیاز دارم تا سرحال بمونم. یچیزی که وقتی سرخوش نیستم مثل آب رو آتیش سردم کنه و بی حس بندازتم یه طرفی تا دوباره خودم بشم. فقط همین کرم فکر کردن گاهی بیش اندازه اذیتم می کنه. چند روز پیش که رسما به این نتیجه رسیدم به مرز جنون رسیدم. ولی با خودم گفتم نباید از خودم ضعف نشون بدم. باید بین آدمها خودمو قوی نشون بدم. باید کاری کنم که اونها فکر کنن من از خودشونم وگرنه کارم ساخته است. همینه که نمی خوام هیچ وقت دست از Plan B بردارم. تو این شرایط فکر کنم دستکم اونو برای وقتی که همه فهمیدن من روانی شدم نیاز دارم. البته نباید از خودم ضعف نشون بدم.

اون روزی که برای بار نخست این جمله رو شنیدم فقط تو دلم بهش خندیدم. عجب جمله مزخرفی؛ حالا کی از خودش ضعف نشون داد. درست همون موقع که پاس بخش مچ منو که تو نگهبانی در حال چرت زدن بودم گرفت، سرگروهبان که حالش از پاسبخش بهم می خورد بهم همین جمله رو گفت. تمام کاری که برای من می تونست بکنه گفتن همین جمله بود. من انتظار داشتم که برای من ریش گرو بذاره و نذاره پاس بخش برام گزارش رد کنه ولی فقط به گفتن این جمله کاربردی بسنده کرد: نباید از خودت ضعف نشون بدی. منم اصلا از خودم ضعف نشون ندادم. محکم تو رو استوار وایستادم. بهش گفتم که پست ۴ تا ۸ صبح خیلی سخته. بهش گفتم که نمی تونم ساعت ۴ صبح که اوج خواب از خودم مقاومت نشون بدم. همین شد که منو انداختن تو باجه سر پاسگاه پست بدم.

باجه ۴۰ سانت در ۴۰ سانت بود. طوری که فقط می شد توش وایستاد. خبری از دراز کشیدن کف باجه نبود. اونم طوری که کله ت نزدیک بخاری برقی باشه و یجورایی منگت کن. استوار گفت باید موقع پست هر پنج دقیقه زنجیر ورودی پاسگاه رو بندازم و دوباره بذارم سر جاش. بنظرم خیلی کار بیهوده ای بود چون تو اون ساعت نه ماشینی می اومد تو پاسگاه و نه می رفت بیرون. هیچجوری نتونستم منطق این کار احمقانه اش رو بفهمم. اصلا به مفیدی نگهبانی آفتابه های دستشویی پادگان تو دوره آموزشی نبود.

بعد از چند روز نگهبانی رفتم پیش رییس کلانتری. گفتم سرهنگ شما می تونید بیشتر از توانایی های من استفاده کنید و اینطوری که داره پیش می ره همه استعدادهای من اینجا بی استفاده مونده. رییس کلانتری عجیب آدم فهمیده ای بود. اینو وقتی که بدون کلاه بهش سلام نظامی کردم فهمیدم. اون مثل یه جنتلمن پیاده شد و برام توضیح داد که پسرم تو محیط باز باید کلاه سرت باشه بعد سلام نظامی کنی.  بنظرم حرفش کاملا مسخره بود چون سلام نظامی فقط با کلاه که اقتدار سلام دهنده و سلام گیرنده رو می رسونه. سرهنگ نه توبیخم کرد و نه بی هوا زد تو گوشم.

از بی هوا در گوشی خوردن متنفرم. دلیل اینکه از معلم دانش اجتماعی سال اول دبیرستان بدم می آد همینه. روز شنبه زنگ یکم بی فایده ترین زمان برای یادگیری دانش آموز هاست. فکرشو بکن درست سر همون زمان بی مصرف از نظر فکری کلاس دانش دانشته باشی اونم با اون معلم اونق و حوصله سر بر.  از همه بهانه هایی که بلد بودم برای در رفتن از اون زنگ استفاده کردم. غیبتهای روز شنبه زتنگ اول دیگه تابلو شده بود و معلم اونق هم فهمیده بود. برای همین یه هفته منو از جام بلند کرد که توضیح بدم چرا هفته قبل غایب بودم. من با زحمت از جام بلند شدم و گفتم: “آقا بیمار بودم”. بنظر من این کلمه “بیمار” اصلا خنده دار نیست ولی بچه ها همشون زدن زیر خنده. اولاغ ها. معلم بدبخت هم فکر کرد دارم سربه سرش می ذارم. از اینکه یه بچه دماغو و کچل مچلش کرده بود شاکی شده بود. اینو از تو چشمهاش خوندم. خیلی چشمهاش سگ داشت. با خودم گفتم که می تونم خیلی راحت و با منطق قانعش کنم که بچه ها اصولا با شنیدن هر کلمه تازه ای که به گوشش می رسه می خندن. این از بی سوادی و کم هوشی اوناست آقا، شما خودتو ناراحت نکن. ازم خواست برم جلوی کلاس. اطمینان داشتم که حرفم حرف حسابه و اون اونقدر عاقل هست که حرف منو درک کنه. دو قدم مونده بود که برسم به آقا معلم درست وقتی که پای چپم رو بلند کردم احساس کردم گوش سمت چپم زنگ می زنه. بعد با کله
رفتم تو دیوار.

من خودم از اینکه بچه ها بی خودی به اون واژه تازه خندیده بودن ناراحت بودم. البته یکم هم دلم برای آقا معلم می سوخت چون تو اون موقعیت گیر کرده بود. لابد براش خیلی سنگین بوده یسری بچه نفهم بهش بخندن. منم بودم اذیت می شدم. خیلی از آقا معلم دلگیر شدم. می تونست بذاره بهش برسم بعد بزنه تو گوشم نه اینکه یه پام رو هوا باشه و باعث بشه تعادل نداشته باشم. اگه این کارش از عمد بوده که من یکی از خودش بخورم و یکی از دیوار خیلی کار انزجار دهنده ای کرده. آدم عوضی. از اون موقع به بعد دیگه حالم از بهم می خورد. آخه حتی اگه می تونستم اون در گوشی بی هوا رو ببخشم. درگوشی که جلوی مدیر زد رو دیگه نمی تونستم فراموش کنم.

اون روز بعد تعطیل شدن، زنگ پایان مدرسه رو که زدن رفتم جلوی دفتر معلم ها. خیلی از عمل صبح عذاب وجدان داشتم. از اینکه باعث شده بودم بچه های ریقو به یه بزرگتر بخندن از خودم خجالت می کشیدم. برای من همیشه احترام به بزرگتر واجب بوده. برای همین رفتم که از دلش دربیارم. می خواستم بگم که از این به بعد سر همه کلاس هاش می آم و با دقت به درس هاش گوش می دم. بنظرم اون آدم فهمیده ای بود و حتما از این کارم هجان زده می شه و احتمالا بدش نمی آد جلوی مدیر مدرسه از من به عنوان یه آدم باشرف نام ببره. کلمه “باشرف” کلمه مورد علاقه خودش بود. وقتی می خواست از بچه هایی که خوب گوش می دادن و پاسخ سوال ها رو سریع و درست می دادن، تعریف کنه می گفت: این بچه ها خیلی با شرفن. فکر کردم یه “با شرف” بمن بدهکار می شه. برای من بد نمی شد. من موقعیتم جلوی آقا مدیر خیلی بد بود. تعریف آقا معلم می تونست احترام از دست رفته جلوی آقا مدیر رو برام برگردونه.

توقع جایزه نداشتم. همینکه داشتم به کار خودم به عنوان یه آدم با وجدان افتخار می کردم برام کافی بود. تازه همینکه آقا مدیر بی خودی با لگد به باسنم نمی زد خودش یه موفقیت بزرگ به حساب می اومد. اطمینان داشتم که اگه آقا مدیر داستان معذرت خواهی من رو بشنوه به شهامت من آفرین می گه و به قول خودش دیگه مثل بز مجه با من رفتار نمی کنه. گوش سمت راستم که سوت کشید فهمیدم همه این چیزا باد هواست. آقا معلم لجن ایندفعه با دست چپ زده بود تو سمت راست صورتم. می خواستم بهش تا می خوره فحش بدم و در برم. ولی این کار رو نکردم. گفتم شاید درست نباشه. وایستادم و سرمو انداختم پایین که شاید این عملم سر عقلش بیاره. قشنگ داغی جای انگشتهای آقا معلم رو روی صورتم حس می کردم که سوزش زیادی روی گردنم حالمو بهم زد. نه اینکه از پس گردنی آقا مدیر خیلی بیشتر از درگوشی آقا معلم شاکی باشم نه. فقط بخاطر اینکه آسمون هم به زمین بیاد دیگه این آقا مدیر بمن احترام نخواهد گذاشت. این فکر بدجوری اذیتم می کرد. برای همین بعد از اون چند ساعت تو خیابون علافی کردم. اون موقع Plan B هم نداشتم که باهاش آرامش بگیرم. بنابراین همه درد و رنج رفتارهای اونارو تنهایی و بی کمک تحمل کردم.

این موضوع که جناب سرهنگ، رسییس کلانتری سراغ درگوشی بی هوا نرفته بود ارج و قربش رو پیش من بالا برد. اون لحظه اگه فکر نمی کردم بوسیدن دست آدمها کار چرکیه حتما دستش رو می بوسیدم. دستی که تو گوشم نزده بود. ولی این کار رو نکردم. انسانی نبود. جناب سرهنگ فهمیده منو برگردوند به پست قبلی. دوست داشتم برم یه بیلاخ خوشگل به پاس بخش اون شب بدم. اینم نکردم. نمی خواستم اوضاع رو براش پیچیده تر از کنتاکش با استوار بکنم. این انسانیت من گاهی نقطه ضعف من می شد و من نباید اصلا از خودم ضعف نشون می دادم.

اینکه تا حالا خیلی درگوشی خوردم این حس رو بهم داده که ممکن حق با همه اونا باشه. اونایی که از هر فرصتی استفاده کردند که یهویی محکم بزنن تو گوشم. تقریبا قانع شدم که حق با اونا بوده، چون تعدادشون بالا رفته و چطور ممکن این همه آدم اشتباه کنن. بنابراین من مقصرم و دارم فکر می کنم باید برای این تقصیرهام بکنم. شاید بهتره بگردم هرکی تو گوشم زده رو پیدا کنم و ازشون عذر بخوام.

منتشر شده در داستانک

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *